از آن جایی که ما این جا در مالزی، به سوال های امتحان نهایی دسترسی نداریم؛ وجود سایت هایی از قبیل رشد و رساتوس و... با فراهم کردن این امکانات برای افرادی مثل ما نعمت است! این سایت ها سوال های سال های مختلف ایران را با جواب آن ها در دسترس عموم قرار داده اند و به محض برگزاری هر امتحان نهایی در ایران در همان روز، سوال ها و پاسخ های آن ها را در سایت قرار می دهند.
دستشان درد نکند و خسته نباشند!

دیروز همکلاسی و دوست عزیزم بالاخره اومد مدرسه. آخه یه ماهی می شد رفته بود ایران. اون قدر از دیدنش خوشحال شدم که دیگر دست از پا نمی شناختم. ناگهان به خود آمدم دیدم یک گردنبند آبی رنگ – فکر می کنم برای جلوگیری از چشم زدن باشد – رو به رویم پیچ و تاب می خورد. این دوست عزیز برای همه ی کلاس سوغاتی آورده بود. آن قدر شگفت زده بودم که بعید می دانم از او تشکر کرده باشم! ولی خب، دوست جونم دستت درد نکنه!
*
راستی این روز ها همه اش داریم امتحان می دیم؛ تا برای امتحان های مستمر و امتحان های نهایی آماده شویم.
باورم نمی شود امسال دیپلم می گیرم! همین دیروز بود تازه داشتم می رفتم کلاس اول! واقعا چه قدر زود می گذرد این روزگار، چه قدر زود...!
خب، امسال نیز خوب یا بد رو به اتمام است و مدرسه ی من هم آخرین روزها را سپری می کند. امروز مدرسه با حضور 8 دانش آموز، آقای مدیر و یک ناظم برایم به پایان رسید و البته کلاسی هم تشکیل نشد!
پس فعلا تا اواسط بهار سال 1387 بدرود و بهترین آرزوها برایتان! ![]()
ضمنا وبلاگ دیگرم همچنان به روز است.
کم کم بوی عید می آد و مدرسه هم می ره که تعطیل بشه. از بچه های مدرسه همین طور داره کم می شه و همه به ایران می رن. الآن از کلاس ما 2 نفر از بچه های ریاضی رفتن ایران. همین فردا 3 تن از دبیران هم می رن. خلاصه این روز ها همه اش در حال خداحافظی و آرزوی سلامتی و عید مبارکی و ... هستیم.
خدا رو شکر می کنم که چند روزه دیگه ما هم تعطیل می شیم. چون واقعا بدون دوستان سپری کردن سخته، خیلی هم سخته!
همان طور که بارها نوشته و تاکید کرده ام، این وبلاگ کاملا شخصی بوده و مسئولیت آن نیز با شخص نویسنده (یک دانش آموز سوم دبیرستانی) است و هیچ گونه ارتباطی با مدیریت و کادر مدرسه ندارد. بنابراین در مورد نوشته های وبلاگ، اگر انتقاد، پیشنهاد و یا دیدگاهی دارید لطفا فقط به نویسنده ی آن منتقل کنید یا نظر خود را در قسمت "نظر شما" مکتوب فرمایید (کامنت بگذارید). هم چنین می توانید برای دریافت اخبار رسمی مدرسه، سوالات خود، ارتباط با مدیریت و... به وبلاگ رسمی مدرسه (http://irskl.blogfa.com) مراجعه فرمایید. برای یادآوری به استحضار می رسانم که بیش از 2 سال است که من در اینجا مطلب می نویسم، بهترین ساعات نوجوانی ام را پای نوشتن گذاشته ام، در نتیجه نمی توانم علاقه به نوشتن را در خود از بین ببرم و وبلاگم را رها کنم. فقط تلاشم این بوده و هست که کسی از نوشته های من دلخور نشود ولی چه کنم که درجه ی حساسیت ها، عکس العمل ها و انتقاد پذیری ها در افراد مختلف، متفاوت است. این دو پست هم به همین مطالب اشاره دارد:
http://iranmyschool.blogfa.com/post-99.aspx و http://iranmyschool.blogfa.com/post-32.aspx
چند روزی که مسابقات فوتسال در مالزی برقرار و تیم کشورمان نیز در آن شرکت کرده است؛ ظاهرا هیجانات بازی ها آن قدر اساسی بوده که کلاس درسی ما را نیز بی نصیب نگذاشته است. پریروز (پنج شنبه) همکلاسی های بنده با تلفن و SMS به یک دیگر تصمیم می گیرند که روز جمعه (دیروز) کلاس درسی را تعطیل کرده و به تماشای مسابقات بروند. بی خبر از همه جا، سر کلاس رفتم و متوجه تصمیم آن ها شدم. من هم می خواستم بروم و تیم کشورمان را تشویق کنم و دوری از وطن خود را با به اهتزاز در آوردن پرچم در میدان ورزشی تسکین دهم. مدیریت مدرسه این اجازه را نداد و استدلال این بود که تماشای پشت سر هم مسابقات، در نظم و ترتیب مدرسه، اختلال ایجاد می کند. بنابراین موضوع رفتن از طرف مدرسه منتفی شد. 5 تن از دوستان هم کلاسی – تجربی، ریاضی – بدون توجه به عدم اجازه ی مدیریت مدرسه به دیدن مسابقه رفتند. هم کلاسی دیگر که خانه شان نزدیک بود به خانه رفت و من ماندم در مدرسه! دلخور بودم. شاید اگر از تصمیمشان اطلاع داشتم، بی خود این همه راه تا مدرسه نمی رفتم.
فقط نیم ساعتی درس شیمی برقرار شد که ناراحتی و دلخوری دبیر محترم نیز به من منتقل شد. به هر حال، با فروخوردن ناراحتی و عصبانیت خود، صبح را به ظهر رساندم و به خانه برگشتم. عصبانیت خود را در خانه تخلیه کردم. پدرم با مدرسه تماس گرفتند و با خانم کریمی، معاون مدرسه، صحبت کردند. پدرم فقط گفتند درس و مدرسه بایستی جدی تر از آن باشد که دانش آموزان بتوانند سرخود آن را به تعطیلی کشانند. هم چنین در مورد تشکیل نشدن یکی از کلاس ها گله کردند.
امروز صبح (شنبه)، بی خبر از جنجال های بر پا شده و نقل قول های عجیب و غریب، وارد کلاس شدم. مانند همیشه سلام کردم. جوابی نشنیدم و به جای آن با مشتی فحش و متلک و رفتار های بسیار ناشایست از جانب یکی از هم کلاسی ها، رو به رو شدم. انگار به خانم گفته شده بود که پدر من با مدیر مدرسه تماس گرفته و ضمن دادن اسامی کسانی که به تماشای فوتسال رفته اند؛ خواستار کم شدن نمره ی انضباط آن ها شده است!!! چیزی که با هیچ عقل و منطقی جور در نمی آید. در دل به زود باوری و پوچی این حرف ها می خندیدم و منتظر تمام شدن هر چه سریع تر این رفتار ها بودم. ولی ظاهرا پول پدر و فخر فروشی های ناشی از آن و خودبینی و خام و رام کردن دیگران، نمی گذاشت او کوتاه بیاید. او به پول پدر می نازید و به آزادی عملی که پول برایش فراهم کرده و من به علم پدر می نازم.
هر چه بود تقریبا از 8 صبح امروز تا موقع آمدن یعنی 12:30 ظهر، زیر رگبار فحش و اهانت او به خود و خانواده ام قرار گرفتم. چند بار عصبی شدم تا جوابش را بدهم ولی آموخته های تربیتی ام به من هشدار می داد که در برابر ابلهان سکوت را برگزینم تا این حرف های بی ارزش، خوارم نکند. وقتی به من ناسزا می گفت، فقط از خدا می خواستم قوی باشم و تحت تاثیر حرف های دروغ و بی اساس او از کوره در نروم. از شدت ناراحتی گاهی سرد و گاهی خیس عرق می شدم؛ ولی بالاخره موفق شدم. آری، من توانستم سه ساعت فحش و ناسزا را با سکوت تحمل کنم و در عمل ثابت کنم: «جواب ابلهان خاموشی است.»
راستی شخصی که ماشین دبیر محترم را اوراق کرده بود؛ پیدا شد. ظاهرا با مشاهده ی فیلم دوربین مدار بسته ی خانه ی مجاور مدرسه، او را شناسایی کرده بودند. تا آن جایی که شنیده ام می خواهند او را از مالزی دیپورت کنند.
مراسم 13 آبان، روز جمعه 11 آبان، به خوبی در نمازخانه مدرسه برگزار شد! دلیلش این است که 13 آبان یک شنبه است و مالزی تعطیل، گفتیم روز دوشنبه مراسم را بگیریم که فردایش شهادت امام جعفر صادق است. روز شنبه هم که امروز باشد، ابتدایی ها نیستند. پس باید این مراسم 2 روز جلوتر انجام می گرفت.
بعد از تلاوت قرآن، سرود ملی خوانده شد. سپس، من مقاله ام را خواندم. وسط مقاله ی من، لحظه ای میکروفن قطع شد. مقاله ام رو قطع کردم و در حالی که آقای مدیر میکروفن رو روی اکو تنظیم می کردند... خانم مجدد شروع کردند به صحبت: "عزیزانه من ن ن ن... شما باید د د د... هنگام خواندن ن ن ن... مقاله به اون توجه کنین ین ین ین... صدای من روی اکوِ اِ اِ اِ... که کسانی که حرف های منو نمی شنون ن ن ن... خوب بشنون ن ن ن...!" خلاصه دوباره میکروفن رو درست کردن و دادن دست من. مقاله رو خوندم و تموم شد. من که خودم از مقاله خوندنم چیزی متوجه نشدم؛ با اون صدای بلندگو و صحبت های خانم مجدد وسط مقاله و... فکر نمی کنم کس دیگری هم چیزی فهمیده باشد! بعد از مقاله من "سرود یار دبستانی من" اجرا شد. البته باید بگویم، سرود هایی که بچه ها خوندن - بدون نوار و تمرین قبلی -، افتاده بود رو دُورِ تند!
بعد از آن، شمیم مقاله اش رو خواند. سپس فرحناز 5 عدد لطیفه ی لایَتَخَندَک (خنده نیاور!) خواند. از اون جایی که من و فرحناز هم سرویسی هستیم، او صبحش به ما گفت تو رو خدا به جوک های من بخندین تا ضایع نشم. منم اون جا برای اثبات دوستی ام، اومدم بخندم دیدم صدام نمی رسه، برای همین شروع کردم با صدای بلند دست زدن، شمیم هم کنارم بود و این کار رو انجام داد. بچه های ابتدایی که کنارمون نشسته بودن و تعدادشون هم ماشاالله کم نیست؛ شروع کردن از بزرگ ترها تقلید کردن و کل سالن پر شد از صدای دست. جوک دوم که رسید همین اتفاق تکرار شد ولی تعداد کسانی که دست می زدن کم تر شد و تا این که در جوک آخر فقط من و شمیم مونده بودیم که دست می زدیم! فداکاری دوستانه رو داشته باشین!! دستام دیگه از محکم دست زدن، داشت از جا کنده می شد!
بعد هم سرود "ای ایران" باز هم رو دور تند انجام شد و مراسم به پایان رسید.
امروز به همراه مادرم برای ثبت نام به مدرسه رفتیم. کتاب های درسی آماده بودند و من همه را – به جز کتاب تاریخ که ظاهرا تمام شده بود – گرفتم؛ هم چنین یونیفورم مدرسه را خریدم. این یونیفورم شامل بلوز به رنگ آبی آسمانی، سارافون به رنگ سرمه ای، شلوار سرمه ای و مقنعه آبی آسمانی می باشد. مقاطع ابتدایی و راهنمایی نیز همین یونیفورم را با کمی تفاوت در رنگ استفاده خواهند کرد. در ضمن لباس پسر ها، بلوز و شلوار هماهنگ است که رنگ پیراهن آن در مقاطع مختلف فرق می کند.
رنگ لباس ها شاد است و طراحی خوبی دارد؛ اما از لحاظ جنس پارچه، کمی بی دقتی شده، زیرا جنس پارچه برای هوای مالزی کمی گرم به نظر می آید.
بد نیست بدانید طی صحبت هایی که در مدرسه شد؛ دریافتیم که ظاهرا ساعات برنامه ی درسی امسال دبیرستان به دلیل دو شیفته شدن، در حداقل زمان قابل قبول آموزش و پرورش است. یعنی شیفت صبح از 8 صبح تا 12:30 ظهر ( 4:30 ساعت در روز ) و شیفت عصر از 1 بعد از ظهر تا 5:30 عصر ( 4:30 ساعت در روز ) هستند.
به نظر شما برای رشته ی ریاضی فیزیک – می گویند تنها رشته ای است که در مدرسه تدریس می شود – که نیاز به حل تمرین و مثال زیادی دارد، این تعداد ساعات کافی است؟ و این در صورتی است که هنوز از حضور دبیران کافی و مجرب با وجود تنها یک هفته مانده به آغاز سال تحصیلی، اطلاعات دقیقی در دسترس نیست.
در هر صورت از شما ( دبیران، اولیا و دانش آموزان گرامی ) تقاضا می شود در مورد این برنامه ی جدید کمی فکر کنید و نظراتتان را مطرح فرمایید.
همچنین در لینک خواستن توانستن است (یادی از گذشته) می تونین تفاوت من و مدرسه ام رو با یک نسل قبل از خودم مشاهده کنین. آن ها چه کردند و ما چه!
این هم عکس رپوش من!
چندی از دانش آموزان متفکر و اندیشمند مدرسه و عده ای دیگر با گِله و شکایات بسیار، خواستند تا در این جا بپرسم که: « مسئولان محترم مدرسه! علت پاسخ ندادن به پرسش های دانش آموزان حول نمراتشان چیست؟! و چرا وقتی از دبیران می پرسیم؛ پاسخشان این است: " من اجازه ندارم! " ».
در ضمن امروز شاهد برگه ای بودیم روی تابلوی اعلانات که دبیر محترم از همه تشکر کرده بودن. من که خیلی خوشحالم که اون ها برگشتن. مدرسه بدونشون خالی بود!![]()
راستش باید خیلی سریع تر می نوشتم، چون واقعا تا همین دیروز نمی دونستم که تا این حد مهمه.
این موضوع دقیقا مربوط به هفته ی پیش، شنبه است. دقیقا همون روزی که آقای سلیمانی (ناظم) اومدن سر کلاسمون و گفتن که دبیر عربی و دینی، امروز به علت کسالت نمیان. هفته ی بعد (همین هفته) بود که فهمیدیم ایشون و دخترشون توی بیمارستانن و دکتر ها احتمال می دن که ویروسی مثل « دنگی » وارد بدنشون شده. برای همین بچه های مدرسه، کلاس به کلاس یا تنها رفتن عیادتشون. متاسفانه من نتونستم زود ببینمشون ولی دیروز همراه دوستم محیا، رفتم بیمارستان. خیلی نحیف و بیمار به نظر می رسیدن.
چندی پیش با خود فکر می کردم که اگر او نبود چه می شد؟ اگر او نبود از که الفبا را می آموختیم؟ اگر او نبود چه کسی می گفت: « بنویسید... بابا آب داد »؟ اگر او نبود، که بود که ما را جمع، تفریق، ضرب و ... می آموخت؟ واقعا چه کسی می توانست جایگزین او باشد؟ چه کسی؟!
هیچ کس، جز همان معلم مهربان، که همه چیز را؛ درس زندگی و زیستن را به ما آموخت! این معلم است که تشویق می کند مانند ماهی سیاه کوچولویی باش که سر جای خود بند نشد و برای دانستن بیش تر، ترک دیار و سنت کرد.
معلم...، روزت مبارک!

خب، خوشبختانه این بار نتیجه ی این بازی رضایت بخش بوده و آبرویمان را خریده است. بله! ما با امتیاز ۷ بر یک آن ها را بردیم!
اما بعضی ها می گویند که بازی عادلانه نبوده است، چون آن ها در مقطع راهنمایی بوده اند و ما در مقطع دبیرستان!
به هر حال آفرین ![]()
از آن جایی که از نظر آماری، نظر سنجی در یک دوره ی زمانی مشخصی به کار رفته و از نتایج آن برای برنامه ریزی آینده استفاده می شود؛ لذا با ذکر نتایج زیر، نظر سنجی "محبوب ترین دبیر مدرسه" حذف می شود:
نتایج نشان داد که تقریبا بیش تر دبیران مدرسه از محبوبیتی بالا بین دانش آموزان برخوردارند. امید است این محبوبیت عاملی باشد برای تلاش بیش تر در جهت تفهیم بهتر مطالب علمی به دانش آموزان. نویسنده ای معروف می گوید: "کار کن تا مفید باشی، مفید باش تا دوستت بدارند و محبوب باش تا سعادتمند زندگی کنی."
ادامه ی مطلب را بخوانید...
آخرین روز های هفته پیش بود و با سرویس از مدرسه به خانه بر می گشتیم.
به عوارضی که رسیدیم؛ بوی بنزین احساس کردیم (دقیقا همان طور که در پمپ بنزین به مشام می رسد). فکر کردیم شاید از ماشین جلویی باشد. مسیر را ادامه دادیم و به خانه رسیدیم. درِ صندوق عقب تاکسی را برای برداشتن کیف هایمان بازکردیم؛ اما بوی تند بنزین ما را متوجه خود ساخت. دقت کردیم و به کف صندوق دست کشیدیم و متوجه شدیم دبّه ی 4 لیتریِ بنزین واژگون شده است.
راننده ی ما انسانی بسیار خوب و با شخصیت است ولی برخلاف مالایی های دیگر، همیشه در عجله است. مثلا با همان سرعتی که در اتوبان می رود از روی دست انداز ها هم می پرد. یا هر روز شاهد تصادف او با ماشینی دیگر هستیم. احتمالا آن روز عمرمان به دنیا باقی بود که هیچ یک از این اتفاق های روزانه پیش نیامد!
به هر حال، بلا از سر ما گذشت، از این به بعد بیش تر دقت خواهیم کرد؛ باشد که همه ی ما مراقب خود باشیم.
پایان سال 1385 است و کم کم بوی بهار می رسد...
از قضا بهار امسال با روز چهار شنبه آغاز می شود و همین دلیلی است برای اختلاف افتادن بین علما که آیا سه شنبه شب یعنی بیست و دوم اسفند، چهار شنبه سوری است یا سه شنبه شب یعنی بیست و نهم؟!
به دلیل همین اختلاف نظر ها، مسئولان مدرسه مان تصمیم گرفتند که چهار شنبه سوری را در بیست و دوم برگزار کنند تا اگر احیانا چهار شنبه سوری بیست و نهم نبود؛ آن ها چهار شنبه سوری امسالشان را از دست ندهند!
خلاصه، قرار شد هر کس که به شرکت در این جشن تمایل دارد؛ ساعت 7 بعد از ظهر، به پارک ( در اصل زمین خالی!) رو به روی سالن " احمد رزالی" واقع در خیابان امپنگ بیاید.
ساعت 7 شد و بیش تر بچه های مدرسه به همراه خانواده هایشان به محل آمدند. سپس 3 کپّه هیزم ( البته در مالزی هیزم پیدا نمی شود، تخته بود!) به فاصله های تقریبا 1.5 متر از هم، گرد آوردند و آتش برپا ساختند و همگی - کوچک و بزرگ - ، از روی آن ها پریدند و با صدای بلند گفتند: « زردی من از تو، سرخی تو از من!»
این مراسم ادامه یافت تا این که کم کم حدود ساعت 8:30 شب، سر و کله ی پسر های مدرسه با ترقه ها و فشفشه هایشان، پیدا شد و چندین ترقه هم انداختند! در نتیجه ی این کارها، آقای مدیر برای حفظ جان همه و جلوگیری از مصدوم شدن کسی، با کپسول آتشنشانی به جان آتش ها افتادند! در حین این اتفاقات، آش رشته ی خوش مزه و خوش نمکی ( باب طبع من!) نیز صرف شد - جای شما خالی! -.
ساعت 9، بعد از پراکنده شدن تقریبا نصف جمعیت، چند دانش آموز ضبط ماشینشان را روشن کردند و دختر ها و پسر ها به طور جداگانه برای خود مجلسی برپا کردند و ...!
جشن حدود ساعت 11 شب پایان یافته بود, ولی من و خانواده ساعت 10 از آن جا به سمت خانه حرکت کردیم. به خانه که رسیدیم، دیدیم که همسایه های محترم جشنی دارند و نه تنها جشنشان از جشن پایتخت چیزی کم ندارد؛ بلکه ساز و آواز نیز دارد ( دف زنان از روی آتش می پریدند)!
فکر می کنم برای همه روز خوبی بود! اگر هم نبود حداقل برای من و خانواده ام بود؛ چون اگر دیروز چهار شنبه سوری برگزار نمی شد، نمی توانستیم هفته ی بعد از روی آتش بپریم ( در سفر هستیم!). البته فایده ی دیگری نیز برای من داشت و آن ریختن ترس دیرینه ام از آتش بود و من چندین بار ( می شود گفت اولین بار در عمرم)، از روی آتش پریدم!
البته ناگفته نماند که ما در 6 ماه گذشته، علاوه بر کتاب اصلی، کتاب تمرین آقای تاجیک و کتاب Steps to understanding را هم قدم به قدم با آن پیش برده ایم و در هر جلسه در 5 دقیقه ی آخر، یکی از هم کلاسی هایم که زبان مادریش انگلیسی است، برایمان درباره ی موضوعات مختلف صحبت کرده است. ما حتی به VOA که در اصل مخفف the Voice Of America است، هم گوش داده ایم. ولی باز هم وقت اضافه آورده ایم!
از این رو معلم زبان به همراه یکی از بچه های کلاسمان، 3 نمایش نامه تهیه کردند و به 3 گروه که شامل کل بچه های کلاس است، نقش دادند تا این نمایش نامه ها هم به انگلیسیمان کمک کند و هم به پر کردن وقت!
روز شنبه که دیروز بود، اولین گروه نمایش خود را اجرا کردند. این نمایش نامه با نام The Bank،
4 نقش داشت و آن چنان موجب خنده ی کلاس شد که صدای معلم های کلاس های مجاور هم درآمد!
ادامه ی مطلب- شرح این نمایش نامه:
ادامه ی مطلب را بخوانید...
به همین علت بود که مدیرمان با ناراحتی از این موضوع هر از گاهی با چهره ای سرخ سرمان فریاد می زدند که با خودتان موبایل نیاورید یا اگر می آورید، در طول روز آن را خاموش نگه دارید. اما کجا بود گوش های شنوا...؟!
از این رو، یک روز که در کلاس درس نشسته بودیم و به آهنگ های مختلف زنگ موبایل های بچه ها گوش می دادیم، آقای مدیر به کلاس آمدند و یک برگه روی هر میز گذاشتند و بعد به ما هشدار دادند که اگر فردای آن روز این برگه را تحویلشان ندهیم، به ما اجازه ی کلاس رفتن نمی دهند.
مضمون این برگه چنین بود...:
اولیای محترم دانش آموز..... با سلام، براساس آیین نامه های آموزشی، دانش آموزان حق استفاده از تلفن همراه را ندارند. در این راستا از شما تقاضا داریم، ما را در استفاده ی مفید از فرصت های آموزشی یاری فرمایید.
و در آخر ذکر شده بود که « در صورت مشاهده ی موارد تخلف، تلفن همراه تا پایان سال ضبط و در مدرسه به عنوان امانت نگه داری می شود. »
پس دانش آموزان عزیز مراقب گوشی های نازنینتان باشید!
در حال حاضر مدرسه ی ما پانزدهمین مدرسه ی ثبت شده در فهرست مدارس غیر بومی ( غیر مالایی، چینی یا هندی) مالزی است.
هم چنین نمایندگان وزارت آموزش و پرورش مالزی در دیدار خود از مدرسه، آن را غیر استاندارد خوانده و به دنبال پیدا کردن زمین مناسب برای مدرسه، با عجله از در خارج شدند!
با تبریک این خبر به شما آغاز ترم جدید را تبریک می گوییم و امیدواریم در این ترم با تلاش خود نمرات خوبی را کسب کنید.
با آرزوی موفیت برای شما عزیزان!
آقای مدیر صندلی محکم تر بخرید تا ما کمتر شرمنده شویم. همین.....
صندلی خوب خریدن هنر است، دل دانش آموز شاد کردن هنری والاتر!
به امید روزی که تمام صندلی ها از فولاد نشکن ساخته شوند! ![]()
مسئولین مدرسه که فکر می کردند در حق دانش آموزان لطف کرده اند. وقتی صدای این هورای بسیار بلند را شنیدند. سرهای خود را از پنجره بیرون آورده و با رخی قرمز همچون لبو بر سر دانش آموزان فریاد زدند.
اما دانش آموزان از فرط خوشحالی صدای داد و فریاد شان را نشنیدند و به شادی خود ادامه دادند...

