امروز صبح که از اتوبوس پیاده شدم، طبق معمول دست دراز کردم که روزنامه ی صبحم رو بگیرم؛ اما اون خانمی که همیشه روزنامه پخش می کرد اون جا نبود، در حقیقت هیچ کسی اون جا نبود. یک دفعه چیزی تو دلم فرو ریخت: نکنه که اون خانمه دیگه نیاد؟ تو راه کلاس همه اش دلم می خواست تو دستم یه چیزی داشته باشم.

نمی دونستم توی این چند وقت این قدر به روزنامه هاش عادت کردم!