صبحانه با جناب رئیس دانشگاه!

بنده چند روز پیش از طرف دو تن از دست اندرکاران دانشگاه (خنده دار شد این اولش!) که در دو بخش مختلف کار می کنند - یکی در دانشکده ی ما و دیگری در دفتر رئیس دانشگاه - دعوت شدم به صبحانه خوردن با جناب آقای رئیس در صبح آفتابی امروز! باور نمی کنین، این هم نامه اش:

Dear Mina,

 

You have been specifically nominated by  the 2013 Student Leadership Planning Committee for being a Nestor Korchinsky Student Leader Award Nominee  for your sustained involvement and valuable contribution to the UBC Vancouver campus community, to be recognized and attend the 9th Annual UBC Student Leader Recognition Event, hosted by the Presidents’ Office.  Details of the event are below, we hope you can join us for a breakfast reception. 

 

 

 

            Description: s4u_b

 

 

Professor Stephen J. Toope

President and Vice-Chancellor

 

cordially invites you to attend

 

The UBC Student Leader Recognition Reception

 

to acknowledge your contributions as one of

UBC's outstanding student leaders

 

Friday, March 22, 2013

9:30-11:00 am

 

The Centre for Student Involvement and Careers

The University of British Columbia

1874 East Mall

Vancouver, BC

 

 

Please RSVP your attendance one way or another, online by 5 pm Thursday March 21 2013, at:

http://www.involvement.ubc.ca/slre2013/

 

Frequently Asked Questions

 

Why am I invited to this?

Annually a request is sent broadly across campus on behalf of the President’s Office seeking input from members of the campus community to identify students who have:

- Inspired other students to get involved

- Contributed consistently to the success of your program and demonstrated sustained involvement

- Excelled as ambassadors of your program and UBC

- Spearheaded new initiatives or created innovative programs

In recognition of your contributions inside and outside of the classroom, you have been invited to this event as a small token of appreciation on behalf of Professor Toope and The University

 

What should I wear?

Dress is business casual.

 

خب، عرضم به حضورتون که برنامه ی جالبی بود. حدود 50 نفر از بهترین دانشجوهای UBC اون جا بودن و راستش رو بخواین من در مقایسه با اون افراد توی اون جمع، احساس اضافه بودن بهم دست داده بود چون راستش کارهایی که من توی UBC انجام دادم به نظر خودم واقعا ناچیز هست.

بگذریم! صبحانه ی خیلی مفصل و با کلاسی بود. روی میزهای مختلف غذاهای مختلف چیده شده بود و شما در حالی که ایستاده با دیگران صحبت می کردی و قدم می زدی، از هر میز می تونستی غذای مورد علاقه ی خودت رو انتخاب کنی. من صبحانه، قهوه و شربت خوردم به همراه یک دونه مافین دارچینی کوچولو، دو سه دونه بیسکوییت با پنیر پرورده (مطمئن نیستم processed cheese به فارسی چی می شه)، دو سه تا طالبی و خریزه ی بریده شده و همین طور 2 تا آناناس چارگوش شده، دو سه تا حبه ی انگور و یک عدد شیرینی سیب و کارامل! صبحانه خیلی خوب بود فقط نمی دونم چرا قبل از این که به اون جا برم همه اش تو فکرم بود که به ما برای صبحانه املت و پَنکِیک می دن (بد جور دلم می خواست. اشکالی هم البته نداره، همین که این مطلب رو نوشتم می رم و برای خودم درست می کنم، کاری نداره که)!

بعد از تمام شدن صبحانه که بنده به تنهایی سپری کردم چون کسی رو اون جا نمی شناختم، دو تا جایزه به بهترین دانشجوهای مدرسه داده شد که یکی از اون ها 3000 دلار بورس بود که به یک دانشجوی دکترا در رشته ی علوم داده شد که نشسته بود چند تا فیلم مستند و انیمیشن از چیزهایی که کشف کرده بود ساخته بود و یک دانشجوی دیگه هم که باز در رشته ی علوم بود و تزی نوشته بود اما در سطح لیسانس و یک سری موفقیت های دیگه هم داشت یک جایره برد که چون نتونسته بود امروز توی این برنامه شرکت کنه، ما نفهمیدیم چه جایزه ای برد. یک لوح تقدیر هم به یک خانم فوق العاده کهن سال دادن چون توی UBC خیلی داوطلبانه کار کرده بود. ولی نمی دونم اصلا چرا دعوتش کرده بودن به برنامه ی "انتخاب و به رسمیت شناختن دانشجویان رهبر یو بی سی". مگه خانومه دانشجو بود با اون سنش؟ مگه این که ایشون از نوع آدم هایی بوده باشه که "ز گهواره تا گور دانش می جویند"؛ والله!

بعد از دادن این جایزه ها به این 3 نفر، استفان توپ، رئیس (راستی رئیس رو این شکلی می نویسن یا این شکلی: "رییس". من که آخر نفهمیدم) دانشگاه اومد و کلی از ماها تشکر کرد و کمی حرف های معمولی زد که البته یک دانشگاه بدون دانشجوهاش هیچ معنایی نداره و نمی دونم ما هر سپتامبر لحظه شماری می کنیم که شما برگردین و این دانشگاه جون بگیره و از فارغ التحصیل هامون همیشه می شنویم که اون موقع سال میان توی دانشگاه تا یاد خاطرات تحصیلشون بیفتن و دیگه این که اون هایی که توی ماه مِی، دارن فارغ التحصیل می شن مبارکشون باشه و از این حرف ها که بعدش گفت که من از تک تک شما تشکر می کنم که این قدر کار و تلاش می کنین که محیط دانشگاهتون رو هم برای خودتون و همکلاسی هاتون بهتر کنین. من هر سال یک عدد کتاب معرفی می کنم برای شما رهبرها که بخونین. امسال کتاب "Ru" نوشته ی "Kim Thuy" رو بهتون معرفی می کنم که از کتاب 8000 صفحه ای که پارسال معرفی کردم خیلی نازک تره (این جا همه زدیم زیر خنده) و این که این کتاب پارسال توی کانادا پرفروش ترین کتاب شد و با این تعریف ها، حرف هاش رو جمع بندی کرد و رفت.

دوباره همه شروع کردن با هم صحبت کردن و کمی دیگه صبحانه خوردن و عکس های گروهی گرفتن. توی این فاصله من تونستم 4 تا از دوستام رو پیدا بکنم و کمی از تنهایی در بیام که خیلی خوب شد چون یه قرن بود که ندیده بودمشون و بهونه ای شد که ما هم چند تا عکس گروهی بگیریم!

بعد هم که بدیهی است که برنامه تموم شد. وقتی داشتیم کت هامون رو تحویل می گرفتیم، به هر کدوم از ما یک نسخه از کتاب "رو" رو هم دادن و ما خوش حال و خندان، هر کدوم به پی کار خودمون رفتیم!

البته من الان که فکرش رو می کنم همه اش دارم غصه می خورم که چرا عقلم نکشید و با رئیس دانشگاه عکس نگرفتم! این آدم فوق العاده است و من همه اش یک اینچ امروز باهاش فاصله داشتم. اشکالی نداره، ان شاالله دفعه ی بعد!

این هم 2 تا عکس از کتابمون با امضای زئیس دانشگاه:

پ.ن. لطفا این فارسی خراب من رو ببخشید! خیلی وقته که ننوشتم و الان دارم به طور اساسی هر 9 کلمه از 10 کلمه رو توی دیکشنری به فارسی ترجمه می کنم. دیگه شرمنده دیگه!

پ.پ.ن. عیدتونم مبارک باشه 

چند وقت گدشته واقعا؟!

چندی هست که دلم گرفته و همه اش فکر می کردم که بیام و یه چند خطی برای دل خودم بنویسم، اما همه اش می گقتم ولش کن، وبلاگ خاک گرفته ی من احتمالا الان چند وقته که از صفحه ی اینترنت پاک شده... تا این که امروز که داشتم توی گوگل دنبال یه چیزی می گشتم (جستوجوی فارسی) و به نتایج نگاه می کردم، شانسی چشمم افتاد به اسم وبلاگم که دومین نتیجه ی پیدا شده بود!

اون قدر ذوق کردم و اون قدر دلم برای اون روزهای شیرین و تلخی که این وبلاگ رو می نوشتم تنگ شد که ناخودآگاه خودم رو این جا در حال نوشتن پیدا کردم! جالب این جاست که اگه همین الان لاگ آف بشم، مطمئنم که دوباره نمی تمونم بر گردم چون رمز عبورم رو به یاد ندارم! مغز آدم یه چیزهایی رو توی خودش بر حسب عادت ذخیره می کنه که هر چه قدر هم 5 دقیقه ی بعد بهش فشار بیاری یادش نمی آد. فکر می کنم واقعا دلم، مغزم، اصلا همه ی وجودم دلش برای نوشتن این قدر تنگ شده بود که به همراه شانس بالاخره یه جوری جلوی تنبلی من ایستاد و من رو به نوشتن وادار کرد!

اصلا باورم نمی شه که تقریبا 4 سال پیش بود که من داشتم آخرین نوشته های این وبلاگ رو می نوشتم، اون هایی که از ته دلم بود و برام اتفاق می افتاد و یا می شتیدم (اون نوشته های بی هدفی که فقط برای این که چیزی این جا نوشته باشم رو نمی گم). دلم برای اون دختری که توی این وبلاگ می نوشت تنگ شده. یه دختری بود فوق العاده کنجکاو و شیطون. یه دقیقه تو جاش بند نمی شد! آز تنهایی لذت می برد و تو اون تنهایی هاش همیشه یه کار به درد بخور انجام می داد و یا یه چیزی کشف می کرد.

اون دختر همیشه ساکت بود و حرف نمی زد ولی همین که می رسید خونه، هر چیزی توی دلش بود رو می نوشت توی وبلاگش تا یه کم آروم بگیره.

اما اون دختر بزرگ شد. تنهایی هاش بیش تر شد، حوصله اش کم تر و کنجکاوی هاش فراموش. همه اش نشست توی خونه و خودش رو زندانی کرد چون نمی خواست کسی رو ببینه. تلفنش رو مدام خاموش کرد و به ایمیل هاش جواب نداد. نوشتن رو از خودش محروم کرد و همه چیز رو ریخت توی دلش.

4 سال گذشت و اون زندگی قدیمی شد مثل یک خاطره که انگار کسی توی ذهنش کاشتتش. هر وقت به اون دختری که بود فکر می کنه، این احساس بهش دست می ده که انگار داره یه فیلم بیگروفی رو نگاه می کنه چون یادش نمی آد که خودش اون روز ها رو زندگی کرده.. نمی دونم منظورم رو می فهمی ولی این که انگار روح من از بیرون از بدنم داره به گذشته ام نگاه می کنه انگار که اون کسی که می بینه واقعا خود من نیستم.

آخه چه طور من می تونم همون آدم باشم؟ همون آدمی که دیگران دوست داشتن، نوشته هاش رو می خوندن، راجع به نوشته هاش بحث و بعضی وقت ها دعوا می کردن؟ همون آدمی که تا حوصله اش سر می رفت (که البته هیچ وقت نمی رفت!) فوری یه کار مفید پیدا می کرد و انجام می داد اما الان که 21 سالسشه توی خونه می شینه و همه اش روزهاش رو با فیلم های تکراری دیدن و یا بازی کردن تلف می کنه؟ اون دختر چی شد که هی می رفت می نشست توی کتابخونه و همیشه رکورد کتاب هایی که خونده بود رو توی دقترش همراهش داشت و الان سال هاست که یه کتاب غیر درسی (راستش حتی یک کتاب درسی) هم درست و حسابی دستش نگرفته چه برسه به این که خونده باشه؟

نمی دونم اون دختر چی شد! ولی هر چی که فکر می کنم، می بینم که شاید اون دختر تصمیم اشتباهی گرفت. چون که بهش گفتن تو ریاضی و فیزیکت خوبه ساخته شدی برای مهندسی، اون هم باور کرد و دیگه فکر نکرد که حوب من نوشتنم هم خوبه، من عاشق بچه هام، من درس دادن رو خیلی دوست دارم، من ورزشکارم و شاید برای توی تیم باری کردن ساخته شدم، من... نه! به هیچ کدوم از این ها فکر نکرد، خب عقلش نمی رسید. توی دایره ی اجتماعی اش هم همه فوق العاده خوشحال از پذیرش مهندسی اش، کسی حتی نپرسید وافعا این چیزی هست که تو می خوای؟ البته اگه هم می پرسیدن من احتمالا جوابش رو نمی دونستم و می گفتم لابد دیگه. اما کسی نپرسید و من کوله بارم رو جمع کردم و برای زندگی جدیدم آماده شدم. بی خبر از این که تمام خوبی ها و توانایی هایی که داشتم رو از دست می دم و می شم مثله یه فسیل که دلش نمی خواد از جاش تکون بخوره و زندونی توی اتاقش نشسته چون می ترسه که اگه از اون جا بیرون بیاد بهش بگن برای میان ترم درسی که ازش متنفری آماده ای؟ یا این که بخش مربوط به خودت از پروژه ی گروهی رو انجام دادی؟ همون پروژه ای که حتی دلت نمی خواد بدونی راجع به چی هست و به چه دردی می خوره؟

3 سال از شروع تحصیلات من توی این دانشگاه می گذره و من هر روز خسته تر از دیروز فقط منتظر اینم که تموم شه که راحت بشم. کلی هزیته و وقتی که تا به حال صرف این درس شده جای عوض کردن این رشته و یا به عقب برگشتن رو باقی نمی ذاره..

اصلا بگذریم. می خواستم یه چیزه دیگه بگم، نمی دونم چرا رقتم به یه سمت دیگه. راستش از بس ننوشتم، هر فکری که توی این 4 سال کردم داره با هم از مغزم می زنه بیرون! حبف که تایپ کردنم کند شده و کیبوردم خراب؛ وگرنه تا حالا 10 صفحه نوشته بودم!

باز زدم به بیراه، ببحشید! این همه گفتم که بگم می خوام برگردم. می حوام دوباره بشم اون دختر کنجکاو و بازیگوش و باز بنویسم. باید چیزهای جدید رو امتحان کنم و انرژی ام رو توی خودم نابود نکنم. باید از اتاقم هر از گاهی بیام بیرون و بذارم نور آفتاب بهم بخوره. گفتم نور آفتاب! هاها، اطرافیان این جا به من می گن خون آشام، چون از اتاقم بیرون نمی آم و آفتاب تدیدن رو ترجیح می دم! کلّا از وضع زندگی ام خنده ام می گیره. باید تغییرش بدم. بتابراین فکر می کنم که این نوشته اولین تغییر من رو نشون می کنه!

منتظر نوشته های دیگه ی من باشین. من دارم تلاش می کنم که برگردم!!

خوابالو!! و سلام بعد از یک قرن!

از دست این فیس بوک دیگه من هر چیزه هیجان انگیز پیدا می کنم واسه نوشنن؛ فوری می دوم می رم اوم جا! اومدم برم این مطلب رو اون جا پست کنم بعد یاد وبلاگ خدابیامرزم افتادم! :دی

راستی خیلی مرسی واقعا که تو این مدت پرسیدین که من کجام، زنده ام یا مرده!! هاها.. اینم پست جدید:

"آدم وقتی خوابش می یاد یاده چیا که نمی افته و چی کارا که نمی کنه. به خودم اومدم تو راه خونه دیدم دارم مرغ سحر ناله سر کن و بلند بلند واسه خودم می خونم! من مرغ سحر و مثلا یه سالم بود یاد گرفتم مثلا از 12 سالگی به بعدم نشنیدم! P:"

ایمیل فورواردی - خارج دیده ها

همه خارجیها زیبایی آنجلینا جولی، شهرت کریستیانو رونالدو و دانش استیفن هاوکینگ را ندارند. بیشتر خارجیها آدمهای معمولی هستند درست مثل من و شما.
-  هر سفیدپوستی که موهای بلوند و چشمهای روشن دارد لزوما خوشگل نیست. حتی ممکن است خیلی هم داغون نشان باشد.
-  در خارج بی بند و باری جنسی وجود ندارد. اینها همه اش ساخته پرداخته ذهن بیمار .... است.
- خارجیها هم غیرتی می شوند.
- خارجیها هم به بچه هایشان گیر می دهند که لباس اینجوری نپوش یا قیافه ات را اینطوری درست نکن.
- در خارج هم آدم پولدار و فقیر پیدا می شود. همه خارجیها لزوما بچه مایه نیستند.
- دکتر و مهندسهای خارجی شاخ و دم ندارند. مهندسهای خارجی هم از نظر دانش فنی چیزی شببیه خودمان هستند. فقط بعضیهاشان سفید و بور هستند و ما فکر می کنیم از ما بهترند و بعضیهاشان هندی و دارای پوست تیره هستند و ما آنها را آدم حساب نمی کنیم.
- در خارج هم ازدواج می کنند و خیلی هم تعهد اخلاقی دارند. بر خلاف تبلیغات ما و این چرندیاتی که در فیلمهای هالیوودی نشان می دهند خارج اینجوری نیست که هر شب با یک آدم جدید بخوابند. به هرحال کافر همه را به کیش خود پندارد.
- دوست دختر یا دوست پسر در واقع همان همسر است. منتها در داخل مردم به همسرشان خیانت می کنند و آن را نشانه زرنگی می دانند ولی خارجیها از این کارها نمی کنند و ادعای زرنگی هم ندارند.
- همه ایرانیهایی که در خارج هستند آدم حسابی نیستند. خارج پر است از قاسم گلی، بدری تپله، حمید شب خیز، حجی جون و...
- در خارج هم مردم مثل داخل سر کار میروند.
- در خارج خانمها کار کردن را یک نیاز می دانند نه یک تفریح.
- در خارج هم مردم پیر می شوند و میمیرند. این حرفها که خواننده های لوس آنجلسی بهشان خوش می گذرد و پیر نمیشوند یک دروغ است.
- در خارج همه پستهای مهم دست ایرانیها نیست و دانشمندان ناسا هم همگی ایرانی نیستند. بیخودی اغراق نکنیم.
- داشتن دوست خارجی یا ازدواج با یک خارجی افتخاری دست نیافتنی نیست. خارجیها هم مثل ما آدمهای معمولی هستند.
- کسی که در سن 30 سالگی از ایران خارج می شود زبان فارسی هیچوقت یادش نمیرود. اون هم بعد از 6 ماه. اگر از این اداها درآورد که فارسی یادم رفته بهش بخندید تا بفهمد که کار زشتی می کند و رفتارش را اصلاح کند.
- خارجیها بی شعور یا کم عقل نیستند. اینطوری نیست که از داخل بروند خارج و به راحتی سر خارجیها را کلاه بگذارند. اینها همه اش توهم است.
- همه خارجها سرد نیست. خارج گرم هم داریم.
-لازم نیست هر موقع که با دوستتان در خارج صحبت می کنید بپرسید اونجا ساعت چنده. فقط کافیست یک بار در گوگل سرچ کنید: خارج+تایم زون
- دوست شما در خارج با فیبر نوری به بورس اوراق بهادار یا مراکزاطلاعات قیمت وصل نیست. سوالاتی مانند "اونجا گوشی فلان مدل چنده" ؟ "اونجا کامپیوتر چنده"؟ "اونجا سانتافه 2007 سفید یخچالی تمیز چنده"؟ قاعدتا جوابهای چرتی به همراه خواهد داشت.
- برای پیدا کردن اطلاعات مربوط به نحوه پذیرش یک رشته خاص در یک دانشگاه خاص خارجی به سایت اینترنتی آن دانشگاه مراجعه کنید. لازم نیست از دوستتان در خارج بپرسید. دوست شما هم در خارج باید دقیقا برود اینترنت و سایت دانشگاه را چک کند.
– دانسیته جواد (تعداد جواد بر کیلومتر مربع) در خارج بعضا بیشتر از دانسیته جواد در داخل است. همه ایرانیهایی که در خارج زندگی می کنند در حد ... باکلاس نیستند.
- این که دوستتان در خارج درس خوانده یا در خارج کار می کند به تنهایی به معنی دانش بالای او نیست.
- همه ایرانیهایی که در خارج کار می کنند لزوما مرتبه اجتماعی یکسان ندارند. اگر مثلا همسایه تان گفت که پسرم در مرکز مطالعات صلح خاورمیانه در واشنگتن تحلیلگر ارشد علوم سیاسی است و با نوام چامسکی و فرید زکریا فالوده میخورد تندی نپر وسط حرفش که بگی پسر عمه ات درژاپن راننده غلطک آسفالت است یا در تایلند مسافرپران است. این دو تا در یک سطحه؟خودت چی فکر می کنی واقعا؟
- یارو 6 ماه رفته بنگلور یا حیدرآباد زندگی کرده میاد جلو فک و فامیلش از خوبیهای خارج میگه و اینکه خاک تو سرتون که داخل زندگی می کنید وجالبه که فامیلهاش هم، احساس افسردگی بهشون دست میده که داخل هستند. اصلا بنگلور نه و هونولولو، خوب حالا که چی؟ میگی تمام 70 میلیون جمعیت ایران بروند خارج زندگی کنند؟ قبل از اینکه حرف بزنی یک کمی فکر کن اصلا هم راه دوری نمیره-- 

یک ایمیل فوروادی بسیار بسیار مفید!! :دی

آخرین متدهای روز جهان در زمینه ی نحوه ی محبت و نفوذ دانشجو به دل استاد در برگه ی امتحان:

به جای مقدمه
این جفنگیات مرسوم که در برگهی امتحان مینویسند و از بیماری مادر تا اینکه اگر این درس را نمره نیاورم مشروطم میشوم و ... هم، خیلی خز شده وهم، حتی یک بچه ی 5 ساله باور نمیکند؛ چه برسد به یک دکتر! کمی نوآوری و خلاقیت داشته باشید. جناب استاد به اندازه ی کافی خودش مشکلات و بدبختی دارد، دیگر نیاز نیست شما با آن خط زیبای منحصر به فردتان یک صفحه ی آچار برایش از مشکلاتتان بگویید. حالا باز ای کاش فقط یک نفر چنین خزعبلاتی می نوشت. یکهو می بینی از 30 نفر دانشجو، بیست و هشت نفر عینا نوشته اند که اگر این درس را نمره نگیریم مشروطیم و مادرمان مریض است و پدرمان زندان است و فلان و بهمان. انگار این مشکلات را هم از روی دیگر تقلب کرده اند.

در این بخش به ذکر خاطراتی از فعالیتهای پربار خود در این زمینه میپردازم:

«ادامه ی مطلب را بخوانید...»

ادامه نوشته

سفره ی هفت سبن 1390!!

خب من بالاخره سفره ی هفت سینم رو چیدم!! فکر می کنین روی سفره ام چی دارم؟ D: 

(راهنمایی: اصلا شبیه یک سفره ی هفت سین معمولی نیست!)
پارسال این شکلی بود: 

happy 4shanbe soori!

زردی من از تو، سرخی تو از من!

چهارشنبه سوری تون مبارک باشه ♥
پارسال از روی کبریت رد شدم حداقل؛ امسال حال اون هم نیست! :-<

تزم 3

سلام سلام!

می دونم، می دونم: قرنی است که این جا خاک گرفته. بله می دونم! ولی کجایید که ببینید نویسنده ی بیچاره ی این جا هم زیر آواری از کتاب خاک گرفته بود و تا ترم 3اش رو نموم کنه جانش به لبش رسید... هی هی هی، امان امان امان!

ما که انگار اول کاریم. چند شب پیش، شب یلدا بود و ... بله شب یلداتون مبارک ها باشه! ... آره شب یلدا بود و جناب حافظ ما رو با می و شراب این قدر مستفیض کردن که یعنی مینا خانم هنوز کلی راه داری پاشو تا دکترا برو لطفا! هی هی هی. حافظ جان بگذار ما اول ببینیم ترم 3مون پاس می شه، چشم تا دکترا که سهله، تا پست دکترا هم می ریم جانم!

در ضمن امشب هم که شبه کریستمس هست، هر کسی که جشنش می گیره، مبارکش باد!

BDay!

18 years and 364 days... 19 don't you think you're coming way too fast to me?!

I just found the guy of my dreams! :D

Salam, salam!

You're probably wondering what I mean by this title?

Let me first tell you about my dream (which is actually my childhood dream that is still following me(!)): I just want to get all done with my assignments as soon as possible.  Ok, that's that. Now, last week I met this guy, he is in 3rd year Mechanical engineering and as I am a second year mech student, I can just copy all his assignments and hand them in as mine (though with some changes to avoid plagiarism)! Hahaha... See how I found the guy of my dreams! LOL

PS: I posted this post (huh?) just to bring a smile to your faces, unfortunately there's no way you could copy someone's assignments and avoid plagiarism! So basically my dream never comes true!

My laptop, My life!

چند روزی هست که میکروفن لپ تاپم مشکلی پبدا کرده و هی صدا رو موقع رکوردینگ (Recording) قطع و وصل می کنه. خلاصه امروز که شنبه بود گفتم بشینم ببینم چشه! بعد از 2 ساعت کلانجار، موفق شدم مشکل رو پیدا کنم. به سایت شرکت دل و مایکروسافت سر زدم تا راه حلی پیدا کنم، چند تا هم سوال پست کردم تا شاید یکی دوای دردم رو دونست! داشتم همین طور یادداشت ها رو مرور می کردم که به ذهنم رسید یک تست کامل از لپ تاپ عزیزم بگیریم بعد از این یک سالی که این جا خدمت کرده، خدای نکرده نکنه مشکلات دیگه ای هم داشته باشه. خلاصه، تست رو ساعت 10  صبح شروع کردم؛ خدا رو شکر بیش تر جاهاش اتوماتیک بود و از کاربر به اون صورت کاری نمی خواست - چون که این تست ساعت 8 شب به پایان رسید!!! و باز خدا رو شکر مشکل دیگه ای غیر از میکروفن وجود نداشت چون جدا" من این جا تلفات دادم!

باید به عرض برسونم که این بنده معتاد شدیدی به لپ تاپم هستم؛ صبحم رو با اینترنت شروع می کنم در حالی که احتمالا یک لیوان شیر دستم هست و متوجه نیستم که دارم چی می خورم و شبم هم با اینترنت و احتمالا یک همبرگر به پایان می رسونم! حالا که امروز لپ تاپم برای 10 ساعت مشغول و کاملا useless بود، تصور کنین من چی کشیدم! شنبه هم هست، بنابراین من کاملا خونه بودم! ناچار شدم تختم رو مرتب کنم؛ ظرف هایی که دو هفته بود شسته نشده بود بشورم؛ ناهار بپزم برای خودم؛ لباس هام رو تا کنم؛ دیگه نمی دونم، خلاصه هر کار کسل کننده و سخت تو دنیا هست، من ناچار شدم امروز انجام بدم چون حوصله ام سر رفته بود. البته 3-4 بار واسه کارهای مختلف رفتم بیرون، اما زود برگشتم. جند بارم به سرم زد تا دانشگاه برم حداقل ایمیلم رو چک کنم، دیدم دوره، منم حوصله ندارم. گفتم خوب برم کتابخونه ی کنار خونه ام، بازم تنبلی ام اومد!

-- ولی خدایی الآن که به ناهارم فکر می کنم می بینم که بالاخره بعد از ماه ها مزه ی غذا رو فهمیدم، خوشمزه هم بود جای شما خالی! 

انشاء

دیروز همه ی کُمدم رو ریخته بودم پایین و داشتم بعدِ یک سال وسایلم رو مرتب می کردم (!) که بین یه عالمه کاغذ و جزوه یک یادداشت از کلاس سوم راهنمایی پیدا کردم!! معلوم نیست واسه چی این همه راه از ایران رفته مالزی و از مالزی اومده این جا! برین ادامه ی مطلب بخندین!

(نکته ی جالب اینه که "انشا" رو "انشاء" می نوشتم اون موقع ها!)

ادامه نوشته

جشن تیرگان مبارک

جشن تیرگان در تیر روز از تیرماه برابر با ۱۰ تیر در گاهشمار خورشیدی (برابر با ۱۳ تیر ماه گاهشمار زرتشتیان ایران باستان) برگزار می‌شود. این جشن درگرامی داشت تیشتر (ستارهٔ باران آور در فرهنگ ایرانی) است و بنا به سنت در روز تیر (روز سیزدهم) از ماه تیر انجام می‌پذیرد. در تواریخ سنتی تیرگان روز کمان‌کشیدن آرش کمانگیر و پرتاب تیر از فراز البرز است. همچنین جشن تیرگان به روایت ابوریحان بیرونی در آثارالباقیه، روز بزرگداشت مقام نویسندگان در ایران باستان بوده‌است. (آثارالباقیه، فصل نهم، بخش عید تیرگان).

آب پاشی 
این جشن در کنار آب ها، همراه با مراسمی وابسته با آب و آب پاشی و آرزوی بارش باران در سال پیش ِرو همراه بوده و همچون دیگر جشن هایی که با آب در پیوند هستند، با نام عمومی «آبریزگان» یا «آب پاشان» یا «سر شوران» یاد شده‌است.

در گذشته «تیرگان» روز بزرگداشت نویسندگان و گاه به «روز آرش شیواتیر» منسوب شده‌است.

ابوریحان بیرونی و گردیزی در «زین الاخبار» ناپدید شدن یکی از جاودانان ایرانی یعنی «کیخسرو» را در این روز و پس از شستشوی خود در آب چشمه‌ ای دانسته‌ اند.

جشن تیرگان بجز این روز در نخستین تیر روز از سال یعنی سیزدهم فروردین (سیزده‌ بدر) و سیزدهم مهرماه (قالیشویان اردهال) نیز برگزار می شود.

ارمنیان ایران نیز در روز سیزدهم ژانویه آیین هایی برگزار می کنند که برگرفته و در ادامه  جشن تیرگان است. در برخی مناطق مانند فراهان صد ها سال است این جشن به شکل با شکوه در اول تیر برگزار میشود

فال کوزه 
یکی دیگر از مراسم این جشن مانند بسیاری از جشن های ایرانی «فال کوزه»(چکُ دولَه) می باشد. روز قبل از جشن تیرگان، دوشیزه‌ ای را برمی‌ گزینند و کوزه سفالی سبز رنگ دهان گشادی به او می‌ دهند که «دوله» نام دارد، او این ظرف را از آب پاکیزه پر می کند و یک دستمال سبز ابریشمی را بر روی دهانه آن می ‌اندازد آنگاه «دوله» را نزد همه کسانی که می برد که آرزویی در دل دارند و می خواهند در مراسم «چک دولَه» شرکت کنند و آن ها جسم کوچکی مانند انگشتری، گوشواره، سنجاق  سر، سکه یا مانند این ها در آب دوله می ‌اندازند. سپس دختر دوله را به زیر درختی همیشه سبز چون سرو یا مورد می برد و در آن جا می گذارد. در روز جشن تیرگان و پس از مراسم آبریزان، همه کسانی که در دوله جسمی انداخته ‌اند و نیت و آرزویی داشتنه‌ اند در جایی گرد هم می آیند و دوشیزه، دوله را از زیر درخت به میان جمع می آورد. در این فال گیری بیشتر بانوان شرکت می کنند و سال خوردگان با صدایی بلند به نوبت شعرهایی می خوانند و دختر در پایان هر شعر، دست خود را درون دوله می برد و یکی از چیزها را بیرون می آورد، به این ترتیب صاحب آن جسم متوجه می شود که شعر خوانده شده مربوط به نیت، خواسته و آرزوی او بوده‌است.


دستبند تیر و باد 
در آغاز جشن بعد از خوردن شیرینی، بندی به نام «تیر و باد» که از ۷ ریسمان به ۷ رنگ متفاوت بافته شده‌است به دست می بندند و در باد روز از تیرماه (۹ روز بعد) این بند را باز کرده و در جای بلندی مانند پشت بام به باد می سپارند تا آرزوها و خواسته‌ هایشان را به عنوان پیام‌ رسان به همراه ببرد. این کار با خواندن شعر زیر انجام می شود: تیـر برو باد بیا غـم برو شادی بیا محنت برو روزی بیا خـوشه مرواری بیا

باورهای مردمی 
در باورهای مردم، درباره  جشن تیرگان دو روایت وجود دارد که روایت نخست همچنان که در بالا گفته شد مربوط به فرشته باران یا تیشتر می باشد و نبرد همیشگی میان نیکی و بدی است: در اوستا، تشتر یشت (تیر یشت)، تیشتر فرشته باران است که در ده روز اول ماه به چهره  جوانی پانزده ساله در می آید و در ده روز دوم به چهره گاوی با شاخ های زرین و در ده روز سوم به چهره  اسبی سپید و زیبا با گوش های زرین.

تیشتر به شکل اسب زیبای سفید زرین گوشی، با ساز و برگ زرین، به دریای کیهانی فرو می رود. در آنجا با دیو خشکسالی «اپوش» که به شکل اسب سیاهی است و با گوش و دم سیاه خود، ظاهری ترسناک دارد، روب رو می شود. این دو، سه شبانه روز با یکدیگر به نبرد برمی خیزند و تیشتر در این نبرد شکست می خورد، به نزد خدای بزرگ آمده و از او یاری و مدد می جوید و به خواست و قدرت پروردگار این بار بر اهریمن خشکسالی پیروز می گردد و آب ها می توانند بدون مانعی به مزرعه‌ ها و چراگاه ها جاری شوند. باد ابرهای باران زا را که از دریای گیهانی برمی خواستند به این سو و آن سو راند، و باران های زندگی بخش بر هفت کشور زمین فرو ریخت و به مناسبت این پیروزی ایرانیان این روز را به جشن پرداختند.

روایت دیگر نیز درباره  آرش کمانگیر اسطوره و قهرمان ملی ایرانیان است و اینکه میان ایران و توران سال­ها جنگ و ستیز بود، در نبرد میان «افراسیاب» و «منوچهر»، شاه ایران، سپاه ایران شکست سختی می خورد؛ این رویداد در روز نخست تیر روی می دهد. سپاه ایران در مازندران به تنگنا می افتد و سرانجام دو سوی نبرد به سازش در می آیند و برای آنکه مرز دو کشور مشخص شود و ستیز از میان برخیزد می­پذیرند که از مازندران تیری به جانب خاور (خراسان) پرتاب کنند هر جا تیر فرو آمد همان جا مرز دو کشور باشد و هیچ یک از دو کشور از آن فراتر نروند؛ تا در این گفتگو بودند، سپندارمذ (ایزدبانوی زمین) پدیدار شد و فرمان داد تیر و کمان آوردند. آرش در میان ایرانیان بزرگ ترین کماندار بود و به نیروی بی مانندش تیر را دورتر از همه پرتاب می کرد. سپندارمذ به آرش گفت تا کمان بردارد و تیری به جانب خاور پرتاب کند. آرش دانست که پهنای کشور ایران به نیروی بازو و پرش تیر او بسته‌است و باید توش و توان خود را در این راه بگذارد. او خود را آماده کرد، برهنه شد، و بدن خود را به شاه و سپاهیان نمود و گفت ببینید من تندرستم و کژی ای در وجودم نیست، ولی می دانم چون تیر را از کمان رها کنم همه ی نیرویم با تیر از بدن بیرون خواهد آمد. آنگاه آرش تیر و کمان را برداشت و بر بلندای کوه دماوند برآمد و به نیروی خداداد تیر را رها کرد و خود بی جان بر زمین افتاد (درود بر روان پاک آرش و روان های پاک همه ی سربازان ایرانی). هرمز، خدای بزرگ، به فرشته ی باد (وایو) فرمان داد تا تیر را نگهبان باشد و از آسیب نگه دارد. تیر از بامداد تا نیمروز در آسمان می رفت و از کوه و در و دشت می گذشت تا در کنار رود «جیهون» بر تنه ی درخت گردویی که بزرگ تر از آن در گیتی نبود؛ نشست.

آنجا را مرز ایران و توران جای دادند و هر سال به یاد آن جشن گرفتند

تیرگان بر تمام ایرانیان خجسته باد

Surprise!!! :D

تولد     تولد     تولدت مبارک!

بیا شمع هات رو فوت کن که صد سال زنده باشی...

تولد     تولد     تولدت مبارک!

چه قد زود بزرگ شدی کوچولوی من! 

پست 200ام "خاطرات مدرسه" تقدیم به تو! 

!یک فرق اساسی

بعد از تموم شدن سال اولم تو دانشگاه، تصمیم گرفتم که از وقت تابستونم با گرفتن یک درس عمومی (به صورت جهشی) استفاده ی مفید کنم. وقت تصمیم گیری، به لیست درس های عمومی پیشنهادی برای رشته ی مهندسی نگاه می کردم که چشمم افتاد به درس "فلسفه ی 435الف" (Philosophy 435A). این جا کد درس ها شاخص اینه که اون درس در چه سالی و برای چه "گروه سنی (!)" تدریس می شه. با خودم گفتم اگه این درس رو بردارم، می تونم با همکلاس شدن با دانشجویان سال آخری متوجه بشم که خودم 3-4 سال دیگه چه "بلایی" سرم می آد! این جور بود که با مشاوره با مشاورم این درس رو برداشتم. البته با هر کسی که مشورت کردم گفتن "بابا دست بردار، تو و چه به برداشتن درس سال چهارم؟!" خلاصه، روز اول سر کلاس، همه اش انتظار داشتم که حرف های قلمبه سلمبه ای رو بشنوم که به گوشم هم نخورده، اما جالب بود که تک تک بحث ها و حرف هاشون رو می فهمیدم. کم کم احساس می کردم که خیلی فرقی بین درس های سال اول و چهارم نیست تا این که بعد از چند جلسه بهم ثابت شد که فرضم اشتباه است. درسته که خیلی فرقی تو مفهوم درس ها نبود اما دانشجو ها فرق داشتن. استاد فرق داشت! توی کلاس های ما، اولا که جمعیت 200 به بالا (ماشاالله!)، دوم این که همه اش پچ پچ، سوم صدای استاد که پشت میکروفن داد می زنه تا درس رو توضیح بده. اما این جا، جمعیت 60 نفر. استاد آروم و متین، بدون میکروفن ار دانشجوها دعوت به بحث و گفتگو می کنه و سعی می کنه اسم دانشجو ها رو یاد بگیره. بدون اجازه ی استاد کسی جیک هم نمی زنه و وقتی هم که اجازه داده می شه، حرف نیست بلکه دُرّ و گوهرِ که از دهان این دانشجوها می باره! فهم و شعور در حدّ فضا بالاست!! واقعا آدم وارد دانشگاه می شه چه طوریه و وقتی خارج می شه چه طور! من فکر کنم باید اسم دانشگاه رو می گذاشتن "مدرسه ی راهنمایی"، چون نوجوون های دبیرستانی رو به آدم های منطقی و بالغ مبدل می کنه.

حالا یک فرق اساسی دیگه هم بین درس های سال اول و چهارم هست! توی امتحانات پایان ترم برای درس های سال اول، اگه شما نیاز اضطراری به "دست به آب (!)" پیدا کردی، دستت رو بلند می کنی، هزار تا توضیح و توجیه ارائه می دی، 10 - 20 بار چک می شی و بعد یک نفر از مراقبین شما رو تا دستشویی همراهی می کنه و بعد دوباره شما رو به سالن برمی گردونه. اما تو امتحانات سال چهارم، شما خودت مختاری؛ هر موقع که خواستی بلند می شی می ری بیرون، حالا خواستی می ری دست شویی، نخواستی می ری هوا می خوری به ذهنت استراحت می دی!

واقعا گرفتن این درس تجربه ی خیلی جالبی بود؛ به شما هم پیشنهاد می کنم!

!روز معلم مبارک

روز معلم مبارک! 12 اردیبهشت؟! چه زود! ای بابا!

خب معلم ها و دبیرهای عزیز و محترم روزتون مبارک باشه. از تمام زحماتی که برای دانش آموز ها می کشین واقعا - بنده به شخصه - سپاس گزارم! اوه، تا یادم نرفته: می خواستم براتون یه داستان تعریف کنم؛ یه داستان از گذشت یک معلم بزرگوار! 2 سالی هست که می خوام بنویسمش و هی یادم میره!

--

2 سال پیش؛ اصلاح می کنم: 3 سال پیش بود و من دوم دبیرستان بودم. حدود آبان یا آذر بود که ما رو - طبق معمول هر سال - اردو بردند گنتینگ هایلندز. دوستان من تقریبا همه اومده بودن و همه خیلی هیجان زده بودیم. تو اتوبوس در حال بگو و بخند که بودیم، یکی از دوستانم دست کرد توی کیفش تا چک کنه ببینه که اسپری تنفسی اش رو آورده یا نه؛ آخه می دونین یک خورده ای مشکل تنفسی داشت. همین طور می گشت و پیداش نمی کرد. موقعی که از اتوبوس پیاده می شدیم، رنگش پریده بود و اضطراب داشت که نکنه حالا بلایی سرش بیاد. از قضا، آقای مدیر هم مشکل تنفسی داشت (ایشون در جبهه شیمیایی شده بودن) و چون دوست ما شرایطش تقریبا با آقای مدیر هم خوانی داشت؛ آقای مدیر با نگاه اول خوب متوجه شدن که مساله چیه. دست کردن توی جیبشون و اسپریشون رو دادن به دست دوست ما، تا شاید از نگرانی اش کم شه و اگه خدای نکرده اتفاقی بیافته، به هر حال بچه ها بتونن از پسش بر بیان.

خلاصه، اردو شروع شد و همه دستبند گردشگردی در پارک داخل سالن رو به دست زدیم؛ آخه می دونین اون روز هوا به شدت بارونی بود و نمی شد رفت به قسمت فضای آزاد پارک. امکان برق گرفتگی (رعد و برق) خیلی زیاد بود. بگذریم! خوب یادمه که همه اولش داشتن غر می زدن که چرا مدرسه اول سایت هواشناسی رو چک نکرده و این داستان ها، تا بالاخره سر و صداها خوابید و همه به چیزی که داشتن رضایت دادن و رفتن پی بازی های داخلی! من و دوستم هم داشتیم همین طور اطراف رو می گشتیم و حرف می زدیم تا این که دیدیم یک نفر ... ادامه ی مطلب...

ادامه نوشته

...در عجبم

در عجبم که چه طور بُعد چهارم ما (زمان)، این چنین سریع می گذره و هیچ وقت تکرار نخواهد شد...

سال اول دانشگاهم به پایان رسید؛ همین دیروز نبود که برای اولین رفتم پای تخته و نوشتم "آب"؟!

!نوروز مبارک

سال نوتون مبارک... سال ببر مبارک... نوروزتون مبارک...! ان شاءالله سال خیلی خوبی پیش رو داشته باشین. اینم سفره ی هفت سین من: 1- سیب 2- سیر 3- سرکه 4- سکه 5- سماق 6- سنگ 7- ساعت!

سفره ی هفت سین من!

چهار شنبه سوری

امشب چهار شنبه سوری است و همه ی ایرانی ها شاد و خوشحال و خرم تو شمال شهر جمع می شن. می گن و می خندن و جشن می گیرن و شیرینی و شکلات می خورن و از رو آتش می پرن و 

.

.

.

و بنده فردا امتحان کلاسی و پس فردا امتحان میان ترم و پروژه دارم! واقعا تحملش سخته!!!  منم دلم می خواد خب! 

...با شادباش نوروز

تحويل سال نو - ساعت 9 و 2 دقيقه و 13 ثانيه روز شنبه 29 اسفند 1388 (شب یک شنبه 1 فروردین 1389 (2569)) در ايران و ساعت 10:32 صبح روز شنبه 20 مارچ (March) در این جا می باشد.

هر روزتان نوروز، نوروزتان پیروز!

Go Canada Go!

بالاخره این المپیک هم تموم شد و ما راحت! از فردا مدرسه ها باز می شه و روز از نو، روزی از نو!

حالا چرا می گم راحت؟ در مدت این دو هفته ای که المپیک برگزار شد، تمام راه ها به مرکز شهر مسدود و یا محدود بود و اگر شمای نوعی، بنده خدایی بودی که باید به اون جا می رفتی؛ راه 10 دقیقه ای رو در 1 ساعت و 10 دقیقه طی می کردی! تمام شهر، روی دیوارها، اتوبوس ها، لباس های مردم و حتی صورت هایشان پر بود از !Go Canada Go!. و بالاخره تموم شد! بعد از آخرین بازی حساس هاکی بین کانادا و آمریکا که به بردن مدال طلای کانادا انجامید، مرکز شهر غلغله شد! گویی تمام دنیا رو به یک باره ریخته باشند یک نقطه! نتیجه ی بازی ها چنین است: آمریکا با 37 مدال، آلمان: 30 مدال و کانادا: 26 مدال، به ترتیب رده های اول تا سوم رو کسب کردند. البته بیش ترین مدال طلا (14 مدال) رو کشور کانادا از آن خود کرد. متاسفانه ایران با صفر مدال بازی ها رو پایان داد و در رده ی 27ام همراه با 69 کشور دیگر قرار گرفت. بله، این چنین المپیک زمستانی 2010 در شهر ونکوور به پایان رسید.

و البته قسمت ناخوشایند این که، بنده خدایی (!) که قصد داشت برای آغاز شدن دوباره ی مدرسه، لوازم مورد نیاز و ارزون رو از شمال شهر بخره، وقتی که ساعت 5:30 عصر از اون جا به سمت مرکز شهر (خونه اش) حرکت کرد، راه 45 دقیقه ای رو در حدود 2 ساعت و نیم با تحمل دود ترافیک و سیگار و بوی مشروب و آدم های مست و بوق ماشین و شیپور و اتوبوس و متروهای شلوغ پشت سر گذاشت تا ساعت 8 شب به صورت جنازه به خونه رسید!

یادم رفت بگم که از حدود 5 عصر تا حالا چندین آمبولانس و چندین هزار پلیس تو خیابون دیدم! 

!نوروز در امتحانات

اصلا حس خوبی نیست که شما تو نوروز امتحان میان ترم داشته باشی!  امیدوارم خداوند نصیب هیچ بنده ی نوروز-جشن-گیرنده ای نکند این بلای مزمن را! به به، چه جمله ای! 

خلاصه شاد باشید و نوروز بهتون خوش بگذره، جای منم خالی کنین! 

پیشاپیش سال خیلی خوبی رو براتون آرزومندم. 

--

بماند که چرا همه اش یاد داستان کلاغه و کبکه می افتم...

دو روز دیگه

فقط 2 روز دیگه ... و بعد: 2 هفته تعطیلی...! ای جـــــان!!

|-:

چیزی ندارم بنویسم! 

آغاز ترمی دیگر

پروزدگارا، در ۱۱ ساعت باقی مانده به اولین کلاسم در ترم جدید، امیدوارم که در زندگی - به خصوص - در درس هایم کمکم کنی و همواره پشت و پناهم باشی. به امید تلاش و کوشش فراوان و بهترین نمرات!

الهی آمین...

شب یلدا و لهجه

شب یلدا (شب چلّه) تون مبارک! امیدوارم که شب خوبی براتون بوده باشه و مثل من با بد خلقی مهمونی هاتون رو سپری نکرده باشین. می پرسین چی شده؟ خب...

دیشب تو مهمونی شب یلدا، یه خانم ایرانی به من می گفت تو لهجه داری! با تعجب گفتم "لهجه دارم؟!". گفت آره عزیزم. همه ی بچه هایی که خارج بزرگ می شن یا در نوجوانی می رن خارج، با لهجه ی انگلیسی فارسی حرف می زنن و لهجه شون برمی گرده! دیگه چیزی نگفتم ولی اصلا چنین حرفی رو نمی پذیرم! شاید لهجه ی تهرانی نداشته باشم، ولی بهم بر می خوره یکی بهم بگه با لهجه ی انگلیسی فارسی حرف می زنی.

پایان ترم اول

و بدین سان ترم یک ما در این دانشگاه به پایان رسید! هــــورا...

(نفهمیدیم چه طور شروع شد، چه طور گذشت و چه طور پایان یافت!  )

Dec. 6th, 1989 Memorial

December 6th, 1989, a young man entered a classroom full of engineering students at the University of Montreal's Ecole Polytechnique. Ordering the women to move to one side of the room and the men to leave, he shouted to the women. "You're all a bunch of feminists, and I hate feminists." He then opened fire. Six of the women in the room were shot dead. The gunman continued his rampage throughout the building, killing a total of 14 women. He also injured 14 more people, mostly women, before using the gun to kill himself.

15 آذر 1368، آقای جوانی وارد کلاس دانشجویان رشته ی مهندسی در دانشگاه مونترآل می شود و ضمن دستور دادن به دانشجویان خانم که به یک طرف کلاس بروند، از آقایان می خواهد که از کلاس خارج شوند. سپس فریاد می زند: "شما همه یک مشت فمینیست هستید و من از فمینیست ها متنفرم." او سپس شروع به تیر اندازی می کند. شش نفر از خانم ها جا به جا از بین می روند. این آقا به تیر اندازی خود در کل ساختمان ادامه می دهد و در مجموع 14 خانم را می کشد و 14 نفر دیگر (بیش تر خانم) نیز مجروح می شوند. سپس با استفاده از تفنگش، اقدام به خودکشی کرده، خود را نیز از بین می برد.

-- بله! خلاصه این که خانم های مهندس، مواظب خودتون باشین...

در ضمن: روز دانشجو هم مبارک، مخصوصا به سحر خانم!

روزنامه

امروز صبح که از اتوبوس پیاده شدم، طبق معمول دست دراز کردم که روزنامه ی صبحم رو بگیرم؛ اما اون خانمی که همیشه روزنامه پخش می کرد اون جا نبود، در حقیقت هیچ کسی اون جا نبود. یک دفعه چیزی تو دلم فرو ریخت: نکنه که اون خانمه دیگه نیاد؟ تو راه کلاس همه اش دلم می خواست تو دستم یه چیزی داشته باشم.

نمی دونستم توی این چند وقت این قدر به روزنامه هاش عادت کردم!

!سه ماه کجا، 6 سال کجا؟

جالبه، وقتی که توی مالزی بودم، هر کسی (ایرانی) ازم می شنید که دانش آموز پیش دانشگاهی ام تعجب می کرد و می گفت خیلی باشی دوم دبیرستانی! حالا این جا - با این که همه اش ۳ ماه از اومدنم گذشته - تا الآن چند نفر ایرانی ازم پرسیدن که چی می خونم. جواب دادم دانش جوی سال یک مهندسی هستم. پرسیدن خب چه مهندسی ای؟ جواب دادم که دانشجو، رشته ی مهندسی مورد علاقه اش رو تو این دانشگاه در سال دوم انتخاب می کنه. باز اون ها پرسیدن و من گفتم، ... ، تا رسیدیم به این نکته که اون ها همه دانش جوهای فوق یا دکتری بودن و بنده رو دانشجوی سال اول فوق لیسانس به حساب آوردن! من که همون آدمم و همون لباس ها و همون قیافه ای رو دارم که ۳ ماه پیش داشتم، فقط این که چه طور تو این مدت کوتاه، ۶ سال بزرگ شدم هنوز برام قابل هضم نیست!

استفاده از مباحث علمی برای رسیدن به خواسته ی خود

چند وقت پیش با دوستم که سال آخر رشته ی مکانیک هست داشتیم در فضای آزاد (محیط سرد پاییزی دانشگاه) از مباحث علمی صحبت می کردیم که صحبت به iPhone کشیده شد و این که این وسیله چه طور کار می کنه. دوستم گفت که این وسیله برای تشخیص دستور کاربر، گرمای دستش رو حس می کنه و اون رو اجرا می کنه. بعد گوشی موبایلش رو در آورد و صفحه اش رو لمس کرد. گوشی بلافاصله به کار افتاد. بعد با گوشه ی بلوزش گوشی رو لمس کرد. این بار گوشی پس از ۲-۳ ثانیه جواب داد. از اون جایی که ما در فضای آزاد بودیم و انگشتان دستان من کاملا یخ زده بودن (و خدا خدا می کردم که بریم توی سالن)، شروع کردم به لمس کردن موبایلش. گوشی هیچ گونه عکس العملی نشون نداد، حتی بعد از ۲-۳ ثانیه. نه خیر! یک دقیقه هم فایده نداشت! دوستم که از حال من خبر نداشت و از تعجب کم کم داشت روی سرش شاخ سبز می شد (!) گفت تو داری چی کار می کنی؟! گفتم اگه دستم رو لمس کنی متوجه می شی. نمی دونین بیچاره چه حالی شد وقتی دید من این قدر سردمه و سریع رفتیم توی سالن!

!سال نو مینایی

سال نو 0018 مینایی مبارک! 

مدرسه ی جدید من

خب، این جا خیلی داره به من خوش می گذره! می دونین چرا؟ چون همه اش تو راه کلاس ها گم می شم و هیچ وقت نمی تونم درست و حسابی سر کلاسی حاضر بشم. مثلا روز اول کلاس ها که همون پریروز (روز قبل از دیروز) بود، بنده تو اتوبوس گم شدم و بعد از ۳۵ دقیقه که از کلاس ۱ ساعته گذشته بود، رسیدم! یا همین دیروز، خودم رو راس ساعت ۸ رسوندم سر کلاس و کلی با خوش حالی جزوه هام رو باز کردم و شروع کردم به یادداشت که بعد نیم ساعت تازه متوجه شدم که اشتباهی سر یه کلاس دیگه نشستم!  و خلاصه کلی دویدم تا رسیدم به اون سر دانشگاه تا برم سر کلاس خودم بشینم. و این طوری بود که باز هم ۴۵ دقیقه از یک کلاس یک ساعت و نیمه رو از دست دادم! البته کاش زندگی خارج فقط به همین چیزها ختم می شد... بله، در کل این جا داره خیلی خوش می گذره!!!

(خاطرات مدرسه (مدرسه ام در مالزی! سابق

مدرسه ام در مالزی! من، زمان آن رسید که با تو وداع گویم و نام زیبایت را به خاطرات مدرسه تغییر دهم، چرا که شاید مجبور باشم از مدرسه ی جدیدم در خارج از مالزی بنویسم. از تمام خوانندگان مدرسه ام در مالزی! برای نظرات خوبتان سپاس گزارم.

کمک تکنولوژی

چه قدر فکر کردن به نبود تکنولوژی سخته. اگه اینترنت وجود نداشت، انجام چه کارهایی که از ما دریغ نمی شد! مثلا ساکنان خارج از کشور نمی تونستن کنکور بدن. یا اگه می تونستن بدن، انتخاب رشته براشون مقدور نبود و یا خیلی سخت و بدون مشاوره امکان پذیر می شد. اما پیش رفت تکنولوژی و استفاده ی بهینه ازش، باعث آسون شدن خیلی از کارها شده. مثلا من نوعی که الآن در مالزی به سر می برم و کیلومترها از ایران دورم، می تونم با استفاده از سایت سازمان سنجش خیلی راحت انتخاب رشته کنم. نکته ی قابل توجه این سایت اینه که امکان پذیرفته شدن شما را در رشته ی مورد علاقه تان با توجه به نتیجه ی شما و به طور مجازی و تقریبی تخمین می زنه و می شه گفت که شما قبل از انتخاب رشته ی اصلی تان، به طور مجازی مشاوره می شوید.

پ.ن.: ۱۸-۱۵ مرداد، تاریخ انتخاب رشته برای ورود به دانشگاه می باشد.

!من و مدرسه ام در مالزی

یادمه ۳ سال پیش که می خواستم مدرسه ام در مالزی! رو درست کنم، اون قدر شور و شوق کمک به دیگران رو داشتم، که اصلا فکر نکردم که به زودی (۳ سال بعد) مدرسه ام به کلی تموم می شه. حالا رسیدم به اون روز، رسیدم به اون زمانی که سنم از نوشتن مطالب تو این وبلاگ گذشته...

خیلی ها این روز ها از من می پرسن که "خب حالا تکلیف مدرسه ام در مالزی! چیه؟" و من هم می گم که دارم روش فکر می کنم. حالا چی کار می کنم، هنوز معلوم نیست! پیشنهادی دارین؟! استقبال می کنم.

...چه زود

هه! تموم شد، به همین سادگی، خیلی زود تموم شد! تمام این ۱۲ سالی که گذاشتیم پای درس خوندن پشت نیمکت ها چه زود از جلوی چشمامون گذشت! انگار مثه یه رویا بود همه اش و دیگه تکرار نمی شه! حالا نمی دونم باید بشینم غصه ی تمام اون روز های خوبی رو که گذشت بخورم یا نگران دانشگاه و زندگی و بدبختی و ... باشم!؟ مخیله ام کاملا تعطیله، "کنکور" با اون ابهتش از یه طرف، "آفر لترهای" متعدد و پشت سر هم از بهترین دانشگاه های دنیا (!) هم از طرف دیگه. این زندگی رو چه طور و از چه راهی ادامه بدیم، خدا داند! کم غم و غصه می خوریم، این ها هم روش!

!روز معلمی دیگر

یادمه اون موقع که دانش آموز دوره ی ابتدایی بودم، هر وقت که روز معلم می رسید، همه ی بچه ها از چند روز قبل شروع می کردن به تزئین کلاس ها و کلی کادو و گل و کیک و خوراکی می آوردن و چنان جشنی برپا می شد که نگو و نپرس. خیلی باشکوه و مجلل تر حتی از روز دانش آموز. اون قدر باشکوه بود که همیشه آرزو داشتم اون روزی برسه که من هم بشم یه معلم و کلی کادو بگیرم و با بچه ها باشم و ....

الآن که کمی بزرگ تر شدم، می بینم که واقعا معلمی فقط به درس دادن و با بچه ها بودن و کادو گرفتن و این ها نبوده و نیست. معلمی خیلی بالاتر از این حرف هاست. یک جامعه و یک ملت دست پرورده ی معلم های اون کشورن، تمام آینده ی یک کشور به معلم های امروز وابسته است. چه طور من می تونم اون آدمی باشم که یک ملت رو شکل می ده!؟ هیچ وقت جای معلم های عزیز و خوب رو شخصی مثل من نخواهد توانست پر کند!

باز هم روز معلمی است دیگر و نمی دانم چه طور سپاس و قدردانی خود را به دبیرانم ابراز کنم... فقط می توانم آرزو کنم که همواره موفق باشند و هیچ گاه از تلاششان برای آموختن علم و دانش به دیگران دریغ نکنند.

دبیران عزیزم، از صمیم قلب روزتان را به شما تبریک می گویم!

!اردیبهشت، آخرین ماه

امسال، آخرین سالی است که به من و همسن و سالانم می گویند: "دانش آموز" و بعد از یک ماه و چندی، لقب "دانش جو" خواهیم گرفت. باید با نیمکت ها و دبیران و دیگر دانش آموزان وداع گوییم و به جمع دانشگاه و دانش جویان و استادان بپیوندیم - اگر خدا خواهد! -.

به آخرین روز ها نزدیک می شویم، اردیبهشت با کوله باری از امتحانات در پیش است، باز هم باید کتاب ها را دور تا دور چید و شروع به خواندن کرد. برایمان دعا کنید.

به امید قبولی...!

...بوی عید

کم کم بوی عید می آید و مدرسه ی ما هم برای پذیرفتن سال نو آماده می شود. دانش آموزان ابتدایی سبزه می آورند و راهنمایی ها به عنوان کار عملی حرفه، سفره ی هفت سین می چینند. چند روز پیش هم دیدم توی دفتر، برای یک عروسک باربی، چارقد و لباس قشقایی می دوختند تا بگذارند دور سفره ی عید.

خلاصه ما هم خودمون رو برای تعطیلاتی که از ۲۸ اسفند شروع می شه و تا ۱۷ فروردین سال بعد ادامه داره، آماده می کنیم.

عید همه پیشاپیش مبارک...!

...آخ جان اردو

می دونین از نظر من شیرین ترین قسمت مدرسه چیه؟ همون جایی که بهِت رضایت نامه می دن برای رفتن به اردو. بله. فردا دخترها و پس فردا پسرها رو می برن اردو. دبستانی ها به Zoo Negara و راهنمایی و دبیرستان به Genting Highlands برده می شوند.

...کنکور

با این که ۳ روز از زمان ثبت نام کنکور گذشته است (۱۶ تا ۲۹ آذر)، هنوز نمی دانیم کجا باید ثبت نام کنیم و چگونه؟ مسئولان مدرسه هم خبری ندارند چون آقای عالی، رایزن علمی سفارت و آقای یوسفی، مدیر مدرسه، مکه هستند.

سه عدد خبر

خبرهای دیروز: خبر اول: بالاخره مهر مدرسه برای کارت های دانش آموزی آماده شد، بچه های عزیز برای مهر خوردن کارت هاتون به دفتر مدرسه مراجعه کنید. خبر دوم: همون طوری که خیلی از شما می دونین ما پیش دانشگاهی ها باید ۲ روز از هفته رو تعطیل باشیم، به همین دلیل توی برنامه ی درسی ما جاهای خالی زیاد پیدا می شه. در نتیجه خیلی وقت ها کلاس ما خالی است. بچه های کلاس های دیگه از کلاس خالی ما خیلی استفاده می برند. از طرفی چند روزی هم هست که قفل در کلاس، خراب شده. دیروز دو نفر از بچه های راهنمایی رفته بودند کلاس ما. از قضا یکی از دانش آموزان از بیرون در را می بندد و در هم از تو و هم از بیرون قفل می شود. خلاصه ناظم ها با انبر دست به جان قفل می افتند و دو دانش آموز گیر افتاده را نجات می دهند. هم اکنون در کلاس ما بدون قفل مانده است.

خبر امروز: خبر سوم: صبح که می رفتم کفش هایم را در محوطه ی کفش ها بگذارم، دیدم آن جا صندلی و میز گذاشته اند و یکی از ناظم ها وایت بردی را روی یکی از میزها می گذارد و به دیوار تکیه می دهد. علت را پرسیدم، متوجه شدم از این به بعد کلاس های رشته ی علوم تجربی که قبلا در مدرسه ی پسرانه به صورت مختلط برگزار می شد، برای دخترها در مدرسه ی خودشان برگزار می شود.

پ.ن.: مدت مدیدی است عزیزانی نظر خصوصی می گذارند و از من می خواهند اطلاعاتی درباره ی مالزی و مدرسه و ... براشون ایمیل کنم. لطفا توجه کنید که وقتی نظر خصوصی می گذارین و سوالی می پرسین، شاید این سوال رو نفر دیگری هم در ذهن داشته باشه. در نتیجه من باید به یک سوال تکراری چندین بار پاسخ بدم که خیلی وقتم رو می گیره. اگه جواب ها رو توی همین وبلاگ می خواین، لطفا نظرتون عمومی باشه نه خصوصی. خیلی ممنون.

understanding...!

سلام. چند وقتی هست که کلاس زبان انگلیسی می روم و هم زمان در تلاشم که ترکی هم یاد بگیرم، در عین حال فارسی هم از یادم نرود. خلاصه، این یادگیری زبان برایم شده دردسر! چند روز پیش سر کلاس نشسته بودم و متنی رو می خوندم. چشمم به کلمه ی grasp افتاد و معنایش رو نمی دونستم. گفتم:

-          Sorry sir, what does the word “grasp” mean?

-          Knowledge, understanding.

-          Do you mean “understanding” like “outstanding”?!

این جا معلمم شُکّه شد که من چه بلایی سرم اومده، برای همین با حالت تعجب پرسید:

-          Do you understand what I’m saying?

-          Not quite. I don’t understand what the meaning of “understanding” is!

-          Mina, do you understand what I’m saying?!!! Understand and Understanding!

و اون جا بود که متوجه شدم چه سوتی عظیمی داده ام!

بدهیِ یک عدد تشکر

از آن جایی که ما این جا در مالزی، به سوال های امتحان نهایی دسترسی نداریم؛ وجود سایت هایی از قبیل رشد و رساتوس و... با فراهم کردن این امکانات برای افرادی مثل ما نعمت است! این سایت ها سوال های سال های مختلف ایران را با جواب آن ها در دسترس عموم قرار داده اند و به محض برگزاری هر امتحان نهایی در ایران در همان روز، سوال ها و پاسخ های آن ها را در سایت قرار می دهند.

دستشان درد نکند و خسته نباشند!

...معلم روزت مبارک

معلمی شغل نیست؛ معلمی عشق است. اگر به عنوان شغل انتخابش کرده ای، رهایش کن و اگر عشق توست مبارکت باد. (شهید رجایی)

روز معلم مبارک

!سوغاتی

دیروز همکلاسی و دوست عزیزم بالاخره اومد مدرسه. آخه یه ماهی می شد رفته بود ایران. اون قدر از دیدنش خوشحال شدم که دیگر دست از پا نمی شناختم. ناگهان به خود آمدم دیدم یک گردنبند آبی رنگ – فکر می کنم برای جلوگیری از چشم زدن باشد – رو به رویم پیچ و تاب می خورد. این دوست عزیز برای همه ی کلاس سوغاتی آورده بود. آن قدر شگفت زده بودم که بعید می دانم از او تشکر کرده باشم! ولی خب، دوست جونم دستت درد نکنه!

*

راستی این روز ها همه اش داریم امتحان می دیم؛ تا برای امتحان های مستمر و امتحان های نهایی آماده شویم.

باورم نمی شود امسال دیپلم می گیرم! همین دیروز بود تازه داشتم می رفتم کلاس اول! واقعا چه قدر زود می گذرد این روزگار، چه قدر زود...!

سال نو مبارک

خب، امسال نیز خوب یا بد رو به اتمام است و مدرسه ی من هم آخرین روزها را سپری می کند. امروز مدرسه با حضور 8 دانش آموز، آقای مدیر و یک ناظم برایم به پایان رسید و البته کلاسی هم تشکیل نشد!

پس فعلا تا اواسط بهار سال 1387 بدرود و بهترین آرزوها برایتان! 

ضمنا وبلاگ دیگرم همچنان به روز است.

بوی عید

کم کم بوی عید می آد و مدرسه هم می ره که تعطیل بشه. از بچه های مدرسه همین طور داره کم می شه و همه به ایران می رن. الآن از کلاس ما 2 نفر از بچه های ریاضی رفتن ایران. همین فردا 3 تن از دبیران هم می رن. خلاصه این روز ها همه اش در حال خداحافظی و آرزوی سلامتی و عید مبارکی و ... هستیم.

خدا رو شکر می کنم که چند روزه دیگه ما هم تعطیل می شیم. چون واقعا بدون دوستان سپری کردن سخته، خیلی هم سخته!

!!!توضیحی دیگر

همان طور که بارها نوشته و تاکید کرده ام، این وبلاگ کاملا شخصی بوده و مسئولیت آن نیز با شخص نویسنده (یک دانش آموز سوم دبیرستانی) است و هیچ گونه ارتباطی با مدیریت و کادر مدرسه ندارد. بنابراین در مورد نوشته های وبلاگ، اگر انتقاد، پیشنهاد و یا دیدگاهی دارید لطفا فقط به نویسنده ی آن منتقل کنید یا نظر خود را در قسمت "نظر شما" مکتوب فرمایید (کامنت بگذارید). هم چنین می توانید برای دریافت اخبار رسمی مدرسه، سوالات خود، ارتباط با مدیریت و... به وبلاگ رسمی مدرسه (http://irskl.blogfa.com) مراجعه فرمایید. برای یادآوری به استحضار می رسانم که بیش از 2 سال است که من در اینجا مطلب می نویسم، بهترین ساعات نوجوانی ام را پای نوشتن گذاشته ام، در نتیجه نمی توانم علاقه به نوشتن را در خود از بین ببرم و وبلاگم را رها کنم. فقط تلاشم این بوده و هست که کسی از نوشته های من دلخور نشود ولی چه کنم که درجه ی حساسیت ها، عکس العمل ها و انتقاد پذیری ها در افراد مختلف، متفاوت است. این دو پست هم به همین مطالب اشاره دارد: 

http://iranmyschool.blogfa.com/post-99.aspx و http://iranmyschool.blogfa.com/post-32.aspx

ماجرای جنجالی فوتسال

چند روزی که مسابقات فوتسال در مالزی برقرار و تیم کشورمان نیز در آن شرکت کرده است؛ ظاهرا هیجانات بازی ها آن قدر اساسی بوده که کلاس درسی ما را نیز بی نصیب نگذاشته است. پریروز (پنج شنبه) همکلاسی های بنده با تلفن و SMS به یک دیگر تصمیم می گیرند که روز جمعه (دیروز) کلاس درسی را تعطیل کرده و به تماشای مسابقات بروند. بی خبر از همه جا، سر کلاس رفتم و متوجه تصمیم آن ها شدم. من هم می خواستم بروم و تیم کشورمان را تشویق کنم و دوری از وطن خود را با به اهتزاز در آوردن پرچم در میدان ورزشی تسکین دهم. مدیریت مدرسه این اجازه را نداد و استدلال این بود که تماشای پشت سر هم مسابقات، در نظم و ترتیب مدرسه، اختلال ایجاد می کند. بنابراین موضوع رفتن از طرف مدرسه منتفی شد. 5 تن از دوستان هم کلاسی – تجربی، ریاضی – بدون توجه به عدم اجازه ی مدیریت مدرسه به دیدن مسابقه رفتند. هم کلاسی دیگر که خانه شان نزدیک بود به خانه رفت و من ماندم در مدرسه! دلخور بودم. شاید اگر از تصمیمشان اطلاع داشتم، بی خود این همه راه تا مدرسه نمی رفتم.

فقط نیم ساعتی درس شیمی برقرار شد که ناراحتی و دلخوری دبیر محترم نیز به من منتقل شد. به هر حال، با فروخوردن ناراحتی و عصبانیت خود، صبح را به ظهر رساندم و به خانه برگشتم. عصبانیت خود را در خانه تخلیه کردم. پدرم با مدرسه تماس گرفتند و با خانم کریمی، معاون مدرسه، صحبت کردند. پدرم فقط گفتند درس و مدرسه بایستی جدی تر از آن باشد که دانش آموزان بتوانند سرخود آن را به تعطیلی کشانند. هم چنین در مورد تشکیل نشدن یکی از کلاس ها گله کردند.

امروز صبح (شنبه)، بی خبر از جنجال های بر پا شده و نقل قول های عجیب و غریب، وارد کلاس شدم. مانند همیشه سلام کردم. جوابی نشنیدم و به جای آن با مشتی فحش و متلک و رفتار های بسیار ناشایست از جانب یکی از هم کلاسی ها، رو به رو شدم. انگار به خانم گفته شده بود که پدر من با مدیر مدرسه تماس گرفته و ضمن دادن اسامی کسانی که به تماشای فوتسال رفته اند؛ خواستار کم شدن نمره ی انضباط آن ها شده است!!! چیزی که با هیچ عقل و منطقی جور در نمی آید. در دل به زود باوری و پوچی این حرف ها می خندیدم و منتظر تمام شدن هر چه سریع تر این رفتار ها بودم. ولی ظاهرا پول پدر و فخر فروشی های ناشی از آن و خودبینی و خام و رام کردن دیگران، نمی گذاشت او کوتاه بیاید. او به پول پدر می نازید و به آزادی عملی که پول برایش فراهم کرده و من به علم پدر می نازم.

هر چه بود تقریبا از 8 صبح امروز تا موقع آمدن یعنی 12:30 ظهر، زیر رگبار فحش و اهانت او به خود و خانواده ام قرار گرفتم. چند بار عصبی شدم تا جوابش را بدهم ولی آموخته های تربیتی ام به من هشدار می داد که در برابر ابلهان سکوت را برگزینم تا این حرف های بی ارزش، خوارم نکند. وقتی به من ناسزا می گفت، فقط از خدا می خواستم قوی باشم و تحت تاثیر حرف های دروغ و بی اساس او از کوره در نروم. از شدت ناراحتی گاهی سرد و گاهی خیس عرق می شدم؛ ولی بالاخره موفق شدم. آری، من توانستم سه ساعت فحش و ناسزا را با سکوت تحمل کنم و در عمل ثابت کنم: «جواب ابلهان خاموشی است.»

وقتی به خانه رسیدم ماجرا را تعریف کردم. پدر و مادرم از این رفتار عجیب و غریب شگفت زده شدند و از سکوت من نیز شگفت زده تر. در نهایت مادرم مرا در آغوش گرفت؛ بوسید؛ قطره اشکی ریخت و گفت: "چه فشاری را تو امروز تحمل کرده ای!"

دیپورت

راستی شخصی که ماشین دبیر محترم را اوراق کرده بود؛ پیدا شد. ظاهرا با مشاهده ی فیلم دوربین مدار بسته ی خانه ی مجاور مدرسه، او را شناسایی کرده بودند. تا آن جایی که شنیده ام می خواهند او را از مالزی دیپورت کنند.

ضمنا شاید خواندن این مطلب هم مفید باشد.

کتاب ها از ایران رسید

بالاخره دیروز کتاب های نیامده از ایران رسید و این به معنی آن است که تاریخ ما هم رسیده است!!!! خدا به دادمان برسد.

سیزده آبان، روز دانش آموز

مراسم 13 آبان، روز جمعه 11 آبان، به خوبی در نمازخانه مدرسه برگزار شد! دلیلش این است که 13 آبان یک شنبه است و مالزی تعطیل، گفتیم روز دوشنبه مراسم را بگیریم که فردایش شهادت امام جعفر صادق است. روز شنبه هم که امروز باشد، ابتدایی ها نیستند. پس باید این مراسم 2 روز جلوتر انجام می گرفت.

بعد از تلاوت قرآن، سرود ملی خوانده شد. سپس، من مقاله ام را خواندم. وسط مقاله ی من، لحظه ای میکروفن قطع شد. مقاله ام رو قطع کردم و در حالی که آقای مدیر میکروفن رو روی اکو تنظیم می کردند... خانم مجدد شروع کردند به صحبت: "عزیزانه من ن ن ن... شما باید د د د... هنگام خواندن ن ن ن... مقاله به اون توجه کنین ین ین ین... صدای من روی اکوِ اِ اِ اِ... که کسانی که حرف های منو نمی شنون ن ن ن... خوب بشنون ن ن ن...!" خلاصه دوباره میکروفن رو درست کردن و دادن دست من. مقاله رو خوندم و تموم شد. من که خودم از مقاله خوندنم چیزی متوجه نشدم؛ با اون صدای بلندگو و صحبت های خانم مجدد وسط مقاله و... فکر نمی کنم کس دیگری هم چیزی فهمیده باشد! بعد از مقاله من "سرود یار دبستانی من" اجرا شد. البته باید بگویم، سرود هایی که بچه ها خوندن - بدون نوار و تمرین قبلی -، افتاده بود رو دُورِ تند!

بعد از آن، شمیم مقاله اش رو خواند. سپس فرحناز 5 عدد لطیفه ی لایَتَخَندَک (خنده نیاور!) خواند. از اون جایی که من و فرحناز هم سرویسی هستیم، او صبحش به ما گفت تو رو خدا به جوک های من بخندین تا ضایع نشم. منم اون جا برای اثبات دوستی ام، اومدم بخندم دیدم صدام نمی رسه، برای همین شروع کردم با صدای بلند دست زدن، شمیم هم کنارم بود و این کار رو انجام داد. بچه های ابتدایی که کنارمون نشسته بودن و تعدادشون هم ماشاالله کم نیست؛ شروع کردن از بزرگ ترها تقلید کردن و کل سالن پر شد از صدای دست. جوک دوم که رسید همین اتفاق تکرار شد ولی تعداد کسانی که دست می زدن کم تر شد و تا این که در جوک آخر فقط من و شمیم مونده بودیم که دست می زدیم! فداکاری دوستانه رو داشته باشین!! دستام دیگه از محکم دست زدن، داشت از جا کنده می شد!

بعد هم سرود "ای ایران" باز هم رو دور تند انجام شد و مراسم به پایان رسید.

تغییرات در مدرسه

امروز به همراه مادرم برای ثبت نام به مدرسه رفتیم. کتاب های درسی آماده بودند و من همه را – به جز کتاب تاریخ که ظاهرا تمام شده بود – گرفتم؛ هم چنین یونیفورم مدرسه را خریدم. این یونیفورم شامل بلوز به رنگ آبی آسمانی، سارافون به رنگ سرمه ای، شلوار سرمه ای و مقنعه آبی آسمانی می باشد. مقاطع ابتدایی و راهنمایی نیز همین یونیفورم را با کمی تفاوت در رنگ استفاده خواهند کرد. در ضمن لباس پسر ها، بلوز و شلوار هماهنگ است که رنگ پیراهن آن در مقاطع مختلف فرق می کند.

رنگ لباس ها شاد است و طراحی خوبی دارد؛ اما از لحاظ جنس پارچه، کمی بی دقتی شده، زیرا جنس پارچه برای هوای مالزی کمی گرم به نظر می آید.

بد نیست بدانید طی صحبت هایی که در مدرسه شد؛ دریافتیم که ظاهرا ساعات برنامه ی درسی امسال دبیرستان به دلیل دو شیفته شدن، در حداقل زمان قابل قبول آموزش و پرورش است. یعنی شیفت صبح از 8 صبح تا 12:30 ظهر ( 4:30 ساعت در روز ) و شیفت عصر از 1 بعد از ظهر تا 5:30 عصر ( 4:30 ساعت در روز ) هستند.

به نظر شما برای رشته ی ریاضی فیزیک – می گویند تنها رشته ای است که در مدرسه تدریس می شود – که نیاز به حل تمرین و مثال زیادی دارد، این تعداد ساعات کافی است؟ و این در صورتی است که هنوز از حضور دبیران کافی و مجرب با وجود تنها یک هفته مانده به آغاز سال تحصیلی، اطلاعات دقیقی در دسترس نیست.

در هر صورت از شما ( دبیران، اولیا و دانش آموزان گرامی ) تقاضا می شود در مورد این برنامه ی جدید کمی فکر کنید و نظراتتان را مطرح فرمایید.

 

همچنین در لینک خواستن توانستن است (یادی از گذشته) می تونین تفاوت من و مدرسه ام رو با یک نسل قبل از خودم مشاهده کنین. آن ها چه کردند و ما چه!

 

                                          این نیز عکس روپوش من!

                                                  این هم عکس رپوش من!

!علت چیست؟

چندی از دانش آموزان متفکر و اندیشمند مدرسه و عده ای دیگر با گِله و شکایات بسیار، خواستند تا در این جا بپرسم که: « مسئولان محترم مدرسه! علت پاسخ ندادن به پرسش های دانش آموزان حول نمراتشان چیست؟! و چرا وقتی از دبیران می پرسیم؛ پاسخشان این است: " من اجازه ندارم! " ».

خبر خوشحال کننده

سه شنبه بود که وارد مدرسه شدن. بله دبیر دینی و عربی و دخترشون. خدا رو شکر حالشون خوب شده و ما دوباره می بینمشون.

در ضمن امروز شاهد برگه ای بودیم روی تابلوی اعلانات که دبیر محترم از همه تشکر کرده بودن. من که خیلی خوشحالم که اون ها برگشتن. مدرسه بدونشون خالی بود!

...نیازمند دعایتان

راستش باید خیلی سریع تر می نوشتم، چون واقعا تا همین دیروز نمی دونستم که تا این حد مهمه.

این موضوع دقیقا مربوط به هفته ی پیش، شنبه است. دقیقا همون روزی که آقای سلیمانی (ناظم) اومدن سر کلاسمون و گفتن که دبیر عربی و دینی، امروز به علت کسالت نمیان. هفته ی بعد (همین هفته) بود که فهمیدیم ایشون و دخترشون توی بیمارستانن و دکتر ها احتمال می دن که ویروسی مثل « دنگی » وارد بدنشون شده. برای همین بچه های مدرسه، کلاس به کلاس یا تنها رفتن عیادتشون. متاسفانه من نتونستم زود ببینمشون ولی دیروز همراه دوستم محیا، رفتم بیمارستان. خیلی نحیف و بیمار به نظر می رسیدن.

همه ی بچه ها براشون نگرانن و برای سلامتی شون دعا می کنن. از همه ی شما هم که به این وبلاگ سر می زنین، صمیمانه تقاضا می کنم برای بهبود حالشون، از ته دل دعا کنین...

!معلم، روزت مبارک

چندی پیش با خود فکر می کردم که اگر او نبود چه می شد؟ اگر او نبود از که الفبا را می آموختیم؟ اگر او نبود چه کسی می گفت: « بنویسید... بابا آب داد »؟ اگر او نبود، که بود که ما را جمع، تفریق، ضرب و ... می آموخت؟ واقعا چه کسی می توانست جایگزین او باشد؟ چه کسی؟!

هیچ کس، جز همان معلم مهربان، که همه چیز را؛ درس زندگی و زیستن را به ما آموخت! این معلم است که تشویق می کند مانند ماهی سیاه کوچولویی باش که سر جای خود بند نشد و برای دانستن بیش تر، ترک دیار و سنت کرد.

معلم...، روزت مبارک!

 

معلم...! روزت مبارک

باز هم مسابقه ی فوتبال

دیروز قرار بود به میزبانی پسر های دبیرستان مدرسه ی ما، مسابقه ی فوتبالی (برگشت) با پسر های مدرسه ی اینترنشنال برقرار شود.

خب، خوشبختانه این بار نتیجه ی این بازی رضایت بخش بوده و آبرویمان را خریده است. بله! ما با امتیاز ۷ بر یک آن ها را بردیم!

اما بعضی ها می گویند که بازی عادلانه نبوده است، چون آن ها در مقطع راهنمایی بوده اند و ما در مقطع دبیرستان!

به هر حال آفرین

"پایان نظر سنجی "محبوب ترین دبیر مدرسه

از آن جایی که از نظر آماری، نظر سنجی در یک دوره ی زمانی مشخصی به کار رفته و از نتایج آن برای برنامه ریزی آینده استفاده می شود؛ لذا با ذکر نتایج زیر، نظر سنجی "محبوب ترین دبیر مدرسه" حذف می شود:

نتایج نشان داد که تقریبا بیش تر دبیران مدرسه از محبوبیتی بالا بین دانش آموزان برخوردارند. امید است این محبوبیت عاملی باشد برای تلاش بیش تر در جهت تفهیم بهتر مطالب علمی به دانش آموزان. نویسنده ای معروف می گوید: "کار کن تا مفید باشی، مفید باش تا دوستت بدارند و محبوب باش تا سعادتمند زندگی کنی."

ادامه نوشته

!...خطری از بیخ گوش ما گذشت

آخرین روز های هفته پیش بود و با سرویس از مدرسه به خانه بر می گشتیم.

به عوارضی که رسیدیم؛ بوی بنزین احساس کردیم (دقیقا همان طور که در پمپ بنزین به مشام می رسد). فکر کردیم شاید از ماشین جلویی باشد. مسیر را ادامه دادیم و به خانه رسیدیم. درِ صندوق عقب تاکسی را برای برداشتن کیف هایمان بازکردیم؛ اما بوی تند بنزین ما را متوجه خود ساخت. دقت کردیم و به کف صندوق دست کشیدیم و متوجه شدیم دبّه ی 4 لیتریِ بنزین واژگون شده است.

راننده ی ما انسانی بسیار خوب و با شخصیت است ولی برخلاف مالایی های دیگر، همیشه در عجله است. مثلا با همان سرعتی که در اتوبان می رود از روی دست انداز ها هم می پرد. یا هر روز شاهد تصادف او با ماشینی دیگر هستیم. احتمالا آن روز عمرمان به دنیا باقی بود که هیچ یک از این اتفاق های روزانه پیش نیامد!

به هر حال، بلا از سر ما گذشت، از این به بعد بیش تر دقت خواهیم کرد؛ باشد که همه ی ما مراقب خود باشیم.

!...سوغاتی   

واقعا خیلی جالبه که با این همه اصرار ما دانش آموز ها به دبیران که « سوغاتی ما از ایران فراموش نشه! » - آخه معلم ها تو عید رفته بودن ایران! - با این همه اصرار، هیچ کسی برای ما سوغاتی نیاورد ولی باز هم دست خانم قدمی دبیر شیمی درد نکنه که آبروی همه ی دبیر ها رو خریدن. آخه امروز بعد از کلاس درس به همه ی بچه ها گز تعارف کردن. باز هم دستتون درد نکنه خانم قدمی! همیشه شیرین کام باشین!!

KL چهار شنبه سوری در

پایان سال 1385 است و کم کم بوی بهار می رسد...

از قضا بهار امسال با روز چهار شنبه آغاز می شود و همین دلیلی است برای اختلاف افتادن بین علما که آیا سه شنبه شب یعنی بیست و دوم اسفند، چهار شنبه سوری است یا سه شنبه شب یعنی بیست و نهم؟!

به دلیل همین اختلاف نظر ها، مسئولان مدرسه مان تصمیم گرفتند که چهار شنبه سوری را در بیست و دوم برگزار کنند تا اگر احیانا چهار شنبه سوری بیست و نهم نبود؛ آن ها چهار شنبه سوری امسالشان را از دست ندهند!

خلاصه، قرار شد هر کس که به شرکت در این جشن تمایل دارد؛ ساعت 7 بعد از ظهر، به پارک ( در اصل زمین خالی!) رو به روی سالن " احمد رزالی" واقع در خیابان امپنگ بیاید.

ساعت 7 شد و بیش تر بچه های مدرسه به همراه خانواده هایشان به محل آمدند. سپس 3 کپّه هیزم ( البته در مالزی هیزم پیدا نمی شود، تخته بود!) به فاصله های تقریبا 1.5 متر از هم، گرد آوردند و آتش برپا ساختند و همگی - کوچک و بزرگ - ، از روی آن ها پریدند و با صدای بلند گفتند: « زردی من از تو، سرخی تو از من!»

این مراسم ادامه یافت تا این که کم کم حدود ساعت 8:30 شب، سر و کله ی پسر های مدرسه با ترقه ها و فشفشه هایشان، پیدا شد و چندین ترقه هم انداختند! در نتیجه ی این کارها، آقای مدیر برای حفظ جان همه و جلوگیری از مصدوم شدن کسی، با کپسول آتشنشانی به جان آتش ها افتادند! در حین این اتفاقات، آش رشته ی خوش مزه و خوش نمکی ( باب طبع من!) نیز صرف شد - جای شما خالی! -.

ساعت 9، بعد از پراکنده شدن تقریبا نصف جمعیت، چند دانش آموز ضبط ماشینشان را روشن کردند و دختر ها و پسر ها به طور جداگانه برای خود مجلسی برپا کردند و ...!

جشن حدود ساعت 11 شب پایان یافته بود, ولی من و خانواده ساعت 10 از آن جا به سمت خانه حرکت کردیم. به خانه که رسیدیم، دیدیم که همسایه های محترم جشنی دارند و نه تنها جشنشان از جشن پایتخت چیزی کم ندارد؛ بلکه ساز و آواز نیز دارد ( دف زنان از روی آتش می پریدند)!

فکر می کنم برای همه روز خوبی بود! اگر هم نبود حداقل برای من و خانواده ام بود؛ چون اگر دیروز چهار شنبه سوری برگزار نمی شد، نمی توانستیم هفته ی بعد از روی آتش بپریم ( در سفر هستیم!). البته فایده ی دیگری نیز برای من داشت و آن ریختن ترس دیرینه ام از آتش بود و من چندین بار ( می شود گفت اولین بار در عمرم)، از روی آتش پریدم!

نمایش نامه ای در کلاس زبان

 کتاب زبان کلاس ما 8 درس دارد که ما تا به امروز یعنی در تاریخ 13/12/85، 7 درس را به طور کامل پشت سر گذاشته ایم و تنها یک درس برای 3 ماه آینده باقی مانده است!

البته ناگفته نماند که ما در 6 ماه گذشته، علاوه بر کتاب اصلی، کتاب تمرین آقای تاجیک و کتاب Steps to understanding را هم قدم به قدم با آن پیش برده ایم و در هر جلسه در 5 دقیقه ی آخر، یکی از هم کلاسی هایم که زبان مادریش انگلیسی است، برایمان درباره ی موضوعات مختلف صحبت کرده است. ما حتی به VOA که در اصل مخفف the Voice Of America است، هم گوش داده ایم. ولی باز هم وقت اضافه آورده ایم!

از این رو معلم زبان به همراه یکی از بچه های کلاسمان، 3 نمایش نامه تهیه کردند و به 3 گروه که شامل کل بچه های کلاس است، نقش دادند تا این نمایش نامه ها هم به انگلیسیمان کمک کند و هم به پر کردن وقت!

روز شنبه که دیروز بود، اولین گروه نمایش خود را اجرا کردند. این نمایش نامه با نام The Bank،

 4 نقش داشت و آن چنان موجب خنده ی کلاس شد که صدای معلم های کلاس های مجاور هم درآمد!

 

ادامه ی مطلب- شرح این نمایش نامه:  

ادامه نوشته

!ممنوعیت موبایل در مدرسه جدی می شود   

می شود گفت که در مدرسه ی ما تقریبا همه ی دانش آموزان موبایل دارند و روزی نیست که در کلاس از صدای زنگ خوردن حداقل یک موبایل راحت باشیم.

به همین علت بود که مدیرمان با ناراحتی از این موضوع هر از گاهی با چهره ای سرخ سرمان فریاد می زدند که با خودتان موبایل نیاورید یا اگر می آورید، در طول روز آن را خاموش نگه دارید. اما کجا بود گوش های شنوا...؟!

از این رو، یک روز که در کلاس درس نشسته بودیم و به آهنگ های مختلف زنگ موبایل های بچه ها گوش می دادیم، آقای مدیر به کلاس آمدند و یک برگه روی هر میز گذاشتند و بعد به ما هشدار دادند که اگر فردای آن روز این برگه را تحویلشان ندهیم، به ما اجازه ی کلاس رفتن نمی دهند.

مضمون این برگه چنین بود...:

اولیای محترم دانش آموز..... با سلام، براساس آیین نامه های آموزشی، دانش آموزان حق استفاده از تلفن همراه را ندارند. در این راستا از شما تقاضا داریم، ما را در استفاده ی مفید از فرصت های آموزشی یاری فرمایید.

و در آخر ذکر شده بود که « در صورت مشاهده ی موارد تخلف، تلفن همراه تا پایان سال ضبط و در مدرسه به عنوان امانت نگه داری می شود. »

پس دانش آموزان عزیز مراقب گوشی های نازنینتان باشید!

!مدرسه رسمیت یافت

امروز خبری خوشحال کننده از آقای مدیر شنیدیم مبنی بر رسمیت یافتن مدرسه و ثبت آن با نام « مدرسه ی ایرانی ها » در مالزی.

در حال حاضر مدرسه ی ما پانزدهمین مدرسه ی ثبت شده در فهرست مدارس غیر بومی ( غیر مالایی، چینی یا هندی) مالزی است.

هم چنین نمایندگان وزارت آموزش و پرورش مالزی در دیدار خود از مدرسه، آن را غیر استاندارد خوانده و به دنبال پیدا کردن زمین مناسب برای مدرسه، با عجله از در خارج شدند!

!!!خبری کاملا خوشحال کننده فقط برای دانش آموزای گل مدرسه

بالاخره بعد از سه هفته ی متوالی تلاش و کوشش (و بدبختی!) امتحانات ترم اول مدرسه ی ما به سر رسید (و البته کلاغه به خونش نرسید!)

با تبریک این خبر به شما آغاز ترم جدید را تبریک می گوییم و امیدواریم در این ترم با تلاش خود نمرات خوبی را کسب کنید.

با آرزوی موفیت برای شما عزیزان!

صندلی ها و دل های شکسته   

هر روز با دلی شکسته، صندلی شکسته ی خود را به دفتر می بریم و برای تحویل چندمین صندلی پس از مذاکرات طولانی با آقای سلیمانی مجوز صندلی جدید را طی مراسمی خاص از خانم ایز (سرایدار مدرسه) دریافت می کنیم. اما دریغ از یک هفته آسایش جسمانی، باز این اتفاق تکرار می شود.

آقای مدیر صندلی محکم تر بخرید تا ما کمتر شرمنده شویم. همین.....

صندلی خوب خریدن هنر است، دل دانش آموز شاد کردن هنری والاتر!

به امید روزی که تمام صندلی ها از فولاد نشکن ساخته شوند!

...دیگه تموم شد

بالاخره تمام امتحانات جامع کلیه ی پایه ها در مدرسه ی امام خمینی به پایان رسید و تمام دانش آموزان این مجتمع آموزشی چه کوچک و چه بزرگ از فرط شادی هورا کشیدند.

مسئولین مدرسه که فکر می کردند در حق دانش آموزان لطف کرده اند. وقتی صدای این هورای بسیار بلند را شنیدند. سرهای خود را از پنجره بیرون آورده و با رخی قرمز همچون لبو بر سر دانش آموزان فریاد زدند.

اما دانش آموزان از فرط خوشحالی صدای داد و فریاد شان را نشنیدند و به شادی خود ادامه دادند...