دیروز همه ی کُمدم رو ریخته بودم پایین و داشتم بعدِ یک سال وسایلم رو مرتب می کردم (!) که بین یه عالمه کاغذ و جزوه یک یادداشت از کلاس سوم راهنمایی پیدا کردم!! معلوم نیست واسه چی این همه راه از ایران رفته مالزی و از مالزی اومده این جا! (نکته ی جالب اینه که "انشا" رو "انشاء" می نوشتم اون موقع ها!)

--

(جالبه کاغذ هم مال خودم نیست. با یک خط دیگه بالاش نوشته شده ص 160، سئوال 1042!)

1384.2.24:

سر کلاس خانم مبصریان و زنگ تفریح:

زنگ انشا:

می خواهم برای این صفحه انشایی از خود زنگ انشا بنویسم:

شنبه بود و زنگ انشاء و اکثر بچه ها انشایشان را نوشته بودند به غیر از من و چند نفر دیگر. همین که داشتم فکر می کردم که برای انشاء چه بنویسم خانم شریفی به کلاس آمدند. بعد از احوال پرسی همیشگی ایشان بچه ها را برای خواندن انشاء صدا کردند. موضوع انشاء چنین بود: «توصیف یک خاطره». تقریبا بیش تر بچّه ها انشای خود را خوانده بودند که خانم شریفی اسم من را خواندند. من هم که انشایم را ننوشته بودم؛ بسیار نگران بودم. همین که می خواستم به خانم بگویم که انشایم را آماده نکرده ام، شانس به من رو کرد و زنگ تفریح خورد و من نجات پیدا کزدم. و خواندن انشا افتاد برای هفته ی بعد...!!

--

نتایج اخلاقی:

1) انشاهاتون رو به موقع بنویسین.

2) حواستون باشه الکی با خودتون اضافه بار به یه کشور دیگه حمل نکنین.

3) مثل بعضی ها (!) این قدر شلخته نباشین که بعد از یک سال بشینین وسایلتون رو زیر و رو کنین.