چندی هست که دلم گرفته و همه اش فکر می کردم که بیام و یه چند خطی برای دل خودم بنویسم، اما همه اش می گقتم ولش کن، وبلاگ خاک گرفته ی من احتمالا الان چند وقته که از صفحه ی اینترنت پاک شده... تا این که امروز که داشتم توی گوگل دنبال یه چیزی می گشتم (جستوجوی فارسی) و به نتایج نگاه می کردم، شانسی چشمم افتاد به اسم وبلاگم که دومین نتیجه ی پیدا شده بود!

اون قدر ذوق کردم و اون قدر دلم برای اون روزهای شیرین و تلخی که این وبلاگ رو می نوشتم تنگ شد که ناخودآگاه خودم رو این جا در حال نوشتن پیدا کردم! جالب این جاست که اگه همین الان لاگ آف بشم، مطمئنم که دوباره نمی تمونم بر گردم چون رمز عبورم رو به یاد ندارم! مغز آدم یه چیزهایی رو توی خودش بر حسب عادت ذخیره می کنه که هر چه قدر هم 5 دقیقه ی بعد بهش فشار بیاری یادش نمی آد. فکر می کنم واقعا دلم، مغزم، اصلا همه ی وجودم دلش برای نوشتن این قدر تنگ شده بود که به همراه شانس بالاخره یه جوری جلوی تنبلی من ایستاد و من رو به نوشتن وادار کرد!

اصلا باورم نمی شه که تقریبا 4 سال پیش بود که من داشتم آخرین نوشته های این وبلاگ رو می نوشتم، اون هایی که از ته دلم بود و برام اتفاق می افتاد و یا می شتیدم (اون نوشته های بی هدفی که فقط برای این که چیزی این جا نوشته باشم رو نمی گم). دلم برای اون دختری که توی این وبلاگ می نوشت تنگ شده. یه دختری بود فوق العاده کنجکاو و شیطون. یه دقیقه تو جاش بند نمی شد! آز تنهایی لذت می برد و تو اون تنهایی هاش همیشه یه کار به درد بخور انجام می داد و یا یه چیزی کشف می کرد.

اون دختر همیشه ساکت بود و حرف نمی زد ولی همین که می رسید خونه، هر چیزی توی دلش بود رو می نوشت توی وبلاگش تا یه کم آروم بگیره.

اما اون دختر بزرگ شد. تنهایی هاش بیش تر شد، حوصله اش کم تر و کنجکاوی هاش فراموش. همه اش نشست توی خونه و خودش رو زندانی کرد چون نمی خواست کسی رو ببینه. تلفنش رو مدام خاموش کرد و به ایمیل هاش جواب نداد. نوشتن رو از خودش محروم کرد و همه چیز رو ریخت توی دلش.

4 سال گذشت و اون زندگی قدیمی شد مثل یک خاطره که انگار کسی توی ذهنش کاشتتش. هر وقت به اون دختری که بود فکر می کنه، این احساس بهش دست می ده که انگار داره یه فیلم بیگروفی رو نگاه می کنه چون یادش نمی آد که خودش اون روز ها رو زندگی کرده.. نمی دونم منظورم رو می فهمی ولی این که انگار روح من از بیرون از بدنم داره به گذشته ام نگاه می کنه انگار که اون کسی که می بینه واقعا خود من نیستم.

آخه چه طور من می تونم همون آدم باشم؟ همون آدمی که دیگران دوست داشتن، نوشته هاش رو می خوندن، راجع به نوشته هاش بحث و بعضی وقت ها دعوا می کردن؟ همون آدمی که تا حوصله اش سر می رفت (که البته هیچ وقت نمی رفت!) فوری یه کار مفید پیدا می کرد و انجام می داد اما الان که 21 سالسشه توی خونه می شینه و همه اش روزهاش رو با فیلم های تکراری دیدن و یا بازی کردن تلف می کنه؟ اون دختر چی شد که هی می رفت می نشست توی کتابخونه و همیشه رکورد کتاب هایی که خونده بود رو توی دقترش همراهش داشت و الان سال هاست که یه کتاب غیر درسی (راستش حتی یک کتاب درسی) هم درست و حسابی دستش نگرفته چه برسه به این که خونده باشه؟

نمی دونم اون دختر چی شد! ولی هر چی که فکر می کنم، می بینم که شاید اون دختر تصمیم اشتباهی گرفت. چون که بهش گفتن تو ریاضی و فیزیکت خوبه ساخته شدی برای مهندسی، اون هم باور کرد و دیگه فکر نکرد که حوب من نوشتنم هم خوبه، من عاشق بچه هام، من درس دادن رو خیلی دوست دارم، من ورزشکارم و شاید برای توی تیم باری کردن ساخته شدم، من... نه! به هیچ کدوم از این ها فکر نکرد، خب عقلش نمی رسید. توی دایره ی اجتماعی اش هم همه فوق العاده خوشحال از پذیرش مهندسی اش، کسی حتی نپرسید وافعا این چیزی هست که تو می خوای؟ البته اگه هم می پرسیدن من احتمالا جوابش رو نمی دونستم و می گفتم لابد دیگه. اما کسی نپرسید و من کوله بارم رو جمع کردم و برای زندگی جدیدم آماده شدم. بی خبر از این که تمام خوبی ها و توانایی هایی که داشتم رو از دست می دم و می شم مثله یه فسیل که دلش نمی خواد از جاش تکون بخوره و زندونی توی اتاقش نشسته چون می ترسه که اگه از اون جا بیرون بیاد بهش بگن برای میان ترم درسی که ازش متنفری آماده ای؟ یا این که بخش مربوط به خودت از پروژه ی گروهی رو انجام دادی؟ همون پروژه ای که حتی دلت نمی خواد بدونی راجع به چی هست و به چه دردی می خوره؟

3 سال از شروع تحصیلات من توی این دانشگاه می گذره و من هر روز خسته تر از دیروز فقط منتظر اینم که تموم شه که راحت بشم. کلی هزیته و وقتی که تا به حال صرف این درس شده جای عوض کردن این رشته و یا به عقب برگشتن رو باقی نمی ذاره..

اصلا بگذریم. می خواستم یه چیزه دیگه بگم، نمی دونم چرا رقتم به یه سمت دیگه. راستش از بس ننوشتم، هر فکری که توی این 4 سال کردم داره با هم از مغزم می زنه بیرون! حبف که تایپ کردنم کند شده و کیبوردم خراب؛ وگرنه تا حالا 10 صفحه نوشته بودم!

باز زدم به بیراه، ببحشید! این همه گفتم که بگم می خوام برگردم. می حوام دوباره بشم اون دختر کنجکاو و بازیگوش و باز بنویسم. باید چیزهای جدید رو امتحان کنم و انرژی ام رو توی خودم نابود نکنم. باید از اتاقم هر از گاهی بیام بیرون و بذارم نور آفتاب بهم بخوره. گفتم نور آفتاب! هاها، اطرافیان این جا به من می گن خون آشام، چون از اتاقم بیرون نمی آم و آفتاب تدیدن رو ترجیح می دم! کلّا از وضع زندگی ام خنده ام می گیره. باید تغییرش بدم. بتابراین فکر می کنم که این نوشته اولین تغییر من رو نشون می کنه!

منتظر نوشته های دیگه ی من باشین. من دارم تلاش می کنم که برگردم!!