2 سال پیش؛ اصلاح می کنم: 3 سال پیش بود و من دوم دبیرستان بودم. حدود آبان یا آذر بود که ما رو - طبق معمول هر سال - اردو بردند گنتینگ هایلندز. دوستان من تقریبا همه اومده بودن و همه خیلی هیجان زده بودیم. تو اتوبوس در حال بگو و بخند که بودیم، یکی از دوستانم دست کرد توی کیفش تا چک کنه ببینه که اسپری تنفسی اش رو آورده یا نه؛ آخه می دونین یک خورده ای مشکل تنفسی داشت. همین طور می گشت و پیداش نمی کرد. موقعی که از اتوبوس پیاده می شدیم، رنگش پریده بود و اضطراب داشت که نکنه حالا بلایی سرش بیاد. از قضا، آقای مدیر هم مشکل تنفسی داشت (ایشون در جبهه شیمیایی شده بودن) و چون دوست ما شرایطش تقریبا با آقای مدیر هم خوانی داشت؛ آقای مدیر با نگاه اول خوب متوجه شدن که مساله چیه. دست کردن توی جیبشون و اسپریشون رو دادن به دست دوست ما، تا شاید از نگرانی اش کم شه و اگه خدای نکرده اتفاقی بیافته، به هر حال بچه ها بتونن از پسش بر بیان.

خلاصه، اردو شروع شد و همه دستبند گردشگردی در پارک داخل سالن رو به دست زدیم؛ آخه می دونین اون روز هوا به شدت بارونی بود و نمی شد رفت به قسمت فضای آزاد پارک. امکان برق گرفتگی (رعد و برق) خیلی زیاد بود. بگذریم! خوب یادمه که همه اولش داشتن غر می زدن که چرا مدرسه اول سایت هواشناسی رو چک نکرده و این داستان ها، تا بالاخره سر و صداها خوابید و همه به چیزی که داشتن رضایت دادن و رفتن پی بازی های داخلی! من و دوستم هم داشتیم همین طور اطراف رو می گشتیم و ****ادامه ی مطلب****و حرف می زدیم تا همزمان با یک گروه دیگه از بچه ها رسیدیم به یک راه پله. بله، یک راه پله جلوی یک رستوران که دقیقا زیرش یک آدم نشسته بود. این آدم داشت به شدت می لرزید؛ رنگش کبود شده بود و کفش هاش کمی اون طرف تر پرت شده بودن. نفسش بالا نمی اومد... بله، بله، ایشون آقای مدیر بودن!

خوب یادمه، ما چند نفر، فکر کنم 5 تا می شدیم بدون این که اصلا حرفی با هم بزنیم هر کدوم دویدیم به سمت یک نفر. من و دوستم رفتیم و آقای ناظم و دبیر زبان رو پیدا کردیم و خیلی سریع رسوندیم. یادمه دوستم این قدر هول شده بود که اصلا نتونست حرف بزنه. فقط دست آقای ناظم رو گرفت و کشید! اون چندتا دوست هم، یکی شون پسر آقای مدیر رو پیدا کرد و اون دوتای دیگه هم دختری رو که اسپری همراهش بود رو پیدا کردن. پسر آقای مدیر که خوب با باباش آشنا بود، سریع یک سری کارهای "پیچیده" انجام داد که به نظر مجاری تنفسی آقای مدیر باز شد و بعد بردنشون به رستوران پشتی و براشون آب گرفتن و ... بقیه اش رو راستش دیگه نمی دونم. آقای مدیر یک ساعتی طول کشید تا حالشون خوب شه. بعد هم یادمه که خیلی سریع همه رو صدا کردن که دیر شده باید برگردیم کوالالامپور.

خلاصه ی مطلب این که معلمی و دبیری فقط "درس دادن سر کلاس" نیست. معملی یک چیزی فراتر از این هاست. به نظر من معلمی یک کار پاک و مقدسه. باید قدرش رو دونست. خدا رو چه دیدین، شاید مینا عرب خدری هم روزی معلم شد!