!...پدر
چهارساله بودی: پدرم هر کاری رو می تونه انجام بده
پنج ساله بودی: اون خیلی قوی و باهوشه
شش ساله بودی: پدرم از پدر تو باهوش تره
هفت ساله شدی: بابای من از بابای تو قوی تره
هشت ساله شدی: همه چیز رو هم نمی دونه، خیلی چیزها رو نمی دونه
ده ساله شدی: اون موقع ها که پدرم پسر بچه بود همه چی فرق می کرد
دوازده ساله شدی: پدرم هیچی در این مورد نمی دونه. پیر شده بچگیش یادش نمیاد
چهارده ساله شدی: زیاد حرف های پدرم رو تحویل نگیر، خیلی پرته
هجده ساله شدی: درک نمیکنه! نمی شه هرحرفی رو بهش زد. شوت میزنه
بيست و يك ساله شدی: به طور مایوس کننده ای پدرم هیچی حالیش نیست
بيست و پنج ساله شدی: بد نیست ازش بپرسم نظرش دراین مورد چیه. هرچی باشه تجربه داره
سي ساله شدی: ترجیح می دم با پدرم مشورت کنم
چهل ساله شدی: موندم چطوری تونست از پس این کار بر بیاد. چقدر عاقله
پنجاه ساله شدی: حاضرم همه چیزمو بدم که پدر برگرده تا من بتونم باهاش حرف بزنم...!
پنج ساله بودی: اون خیلی قوی و باهوشه
شش ساله بودی: پدرم از پدر تو باهوش تره
هفت ساله شدی: بابای من از بابای تو قوی تره
هشت ساله شدی: همه چیز رو هم نمی دونه، خیلی چیزها رو نمی دونه
ده ساله شدی: اون موقع ها که پدرم پسر بچه بود همه چی فرق می کرد
دوازده ساله شدی: پدرم هیچی در این مورد نمی دونه. پیر شده بچگیش یادش نمیاد
چهارده ساله شدی: زیاد حرف های پدرم رو تحویل نگیر، خیلی پرته
هجده ساله شدی: درک نمیکنه! نمی شه هرحرفی رو بهش زد. شوت میزنه
بيست و يك ساله شدی: به طور مایوس کننده ای پدرم هیچی حالیش نیست
بيست و پنج ساله شدی: بد نیست ازش بپرسم نظرش دراین مورد چیه. هرچی باشه تجربه داره
سي ساله شدی: ترجیح می دم با پدرم مشورت کنم
چهل ساله شدی: موندم چطوری تونست از پس این کار بر بیاد. چقدر عاقله
پنجاه ساله شدی: حاضرم همه چیزمو بدم که پدر برگرده تا من بتونم باهاش حرف بزنم...!
نقل شده از http://shalaghmaz.blogspot.com
« البته این مطلب در مورد مادران عزیز هم صدق می کند! تقدیم به پدر و مادر عزیزم! »
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم اسفند ۱۳۸۵ ساعت 5:4 PM توسط مینا عرب خدری، Mina Arabkhedri
|
نوشتن وبلاگ "مدرسه ام در مالزی!" در اواخر سال 1384 هنگامی آغاز شد که نویسنده روزهای کلاس اول دبیرستان خود را در مالزی می گذراند.